تبليغاتX

                                                       بسم الله الرّحمن الرّحیم                                              

   لینک عناوین مطالب   شعر ترکی     مدح و مرثیه معصومین    شعر سیاسی    نسل نو غزل   اشعار بزرگان    مباحث ادبی 

صدای پای سحر
دفترچه اشعار کریم شاهزاده ( کافشین )
 

   پــســـــــــــتـــــــ ثــــابــتـــــــــ                      پــســـــــــــتـــــــ ثــــابــتـــــــــ    

به دفترچه اشعاری که پشت یک شیشه و روی چرم و آهن نوشته شده خوش اومدید خطوط مجازی که می بینید خالص یا ناخالص مقبول یا نامقبول جافتاده یا گمنام در ازای ضعیف شدن نامحسوس چشمهای یک پیرمرد ۳۰ساله و تلف شدن عمر یک جوان نوپا قابل خوندن شده و خوش به حال کسانی که در به هم ریخته ترین صحنه ها زیبائی بی نهایت خدا رو می تونند ببینند

  تقدیم به مادر و پدرم و شـــهـیــد عارف سید جعفر موسوی که اولین بار شعرمو  چاپ کرد

آن سید بی ادعا ، چون بود شیدای خدا

هرگز ز خود راضی نشد ،چون بود غرق منتهی

او چون پرستوئی گذشت از ذهن این وامانده گان

ما را ز خود شرمنده کرد آن شاعر شیرین لقا  

یکشنبه بیستم دیماه ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 15  توسط کریم شاهزاده ( کافشین )  | 

 

 

ادعاي اصل اصلاحات و يك دنيا دروغ

يك جهان تزوير و زور و ذلت و افسار و يوغ

 

دم زدند از خط روح الله و شيطان زيستند

دم زدند از آدميت مثل حيوان زيستند

 

ادعا كردند قانون شهر را بر هم زدند

تا توانستند و مي شد رنگ بر عالم زدند

 

دم زدند از خلق و با صداميان همسو شدند

دشمنان بعث و خلق و مردم حق گو شدند

 

كار اينها تا قيامت تا نهايت ادعاست

با خیانت با جنایت تا به غایت ادعاست 

 

 ای نوه او یک هزارم این منیتها نداشت

این منم ها این خودم ها پست نیت ها نداشت

 

ضاهرا با صد ريا گفتند گاهي يا حسين

خط شكن بودند از اول در عداوت با حسين

 

لاجرم اينها بدانند از صلاي انقلاب

چوب لاي چرخ نهضت بشكند گردد خراب

 

راه ما راه ولايت با شهادت با خدا

مي رسد عصر ظهور منجي پروانه ها

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 10  توسط کریم شاهزاده ( کافشین )  | 

 

و آنگاه هر چه در زمين و آسمان بود 40 شبانه روز براي حسين خون گريست
و چهل روز از مصيبتي كه بر رسول گرامي اسلام وارد شد گذشت
كه رسول خدا خود حسين خويش را اينگونه قرباني داده بود
و چهل روز زينت عارفان و امام عاشقان علي ابن الحسين عليهما سلام باري بسيار سنگين تر از كيسه هاي طعامي كه تا آخرين شب عمر براي مسكينان ميبرد بر شانه ها كشيد پدر بالاي نيزه و عمه به بند كشيده و خواهر نازدانه اي خرابه نشين شده

سالگرد چهل شب خوابيدن نوادگان رسول خدا در بيابان و بي سايبان
سالگرد چهلمين روزي كه سيد جوانان اهل بهشت سرگردان نيزه ها بود
سالگرد چهل روز راضي بودن دنيا پرستان حقير ازفاجعه هاي پشت سر هم
سالگرد 40 روز ناله وامحمدا و واعليا وا حمزةا و واجعفرا
سالگرد 40روز ناله وا حسنا و واحسينا
و گويا در چهلمين روز باز كاروان شكسته دلان ره به كربلا كشيده بودند و نمي دانم چه شد
اما

چارده قرن نامردماني ادعاي كرامات كردند
و چارده قرن نالايقاني چون من از دين خدا دم زدند
غافل از اين كه اگر اين معجزه رسول خدا و فرزندانش نمي بود بذر ايمان را ديگر ياراي رويدن از دل سنگهاي خاره نبود

 اربعین ۸۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 22  توسط کریم شاهزاده ( کافشین )  | 

 

 

آنکه ما را آفرید و عشق را در ما نهاد
در وجود ما چه دید آخر که این معنا نهاد

مهر گل مهر وطن مهر گلاب و شعر ناب
مهر آدم مهر عالم ؛ ذره را دریا نهاد

آدمی آورد جای عالمی شیدا شود
آدمی را ساخت کو بر روی نفسش پا نهاد

در نماز نیمه شبها ناز او را می خریم
عشق را فرمود شوری در نهاد ما نهاد

جستجوئی گفتگوئی در میان ما فکند
حسرت امروز را بر وصلت فردا نهاد

شاید امشب مست در کافه نشیند کافشین
کاین چنین آتشفشانی را در این دنیا نهاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 16  توسط کریم شاهزاده ( کافشین )  | 

  

توئی که منتظر روز فتح ایرانی

و من که منتظر روزگار پایانی

 

و خون تو که سر بوف کور خواهد ریخت

و خون من که برای ظهور خواهد ریخت

 

توئی که خام نداهای خام تر ز خودی

توئی که عاشق والائی خدا نشدی

 

و من که گریه برای حسین جان من است

شهید راه خدا گشتن آرمان من است

 

توئی که نام وطن می بری برای خودت

شبیه او نشدی تا کنی فدایِ خودت

 

توئی که خاطره های وطن برایت نیست

توئی که ژاله و اروند و فکه جایت نیست

 

منی که از تب داغ هویزه می آیم

ز روضه عطش و خون و نیزه می آیم

 

تو از شلمچه و از خاک و خل چه می دانی

به من بگو  که ز نیزار و پل چه می دانی

 

تو در طلای طلائیه خاک می بینی

شهید راه خدا را هلاک می بینی

 

اگر چه من گنهم  کمتر از تو اینجا نیست

ولی مگر وطنت را کویر و دریا نیست

 

تو دشمن عرب شادگان و اهوازی

عرب به حکم تو  پست است پس توئی نازی

 

نوای هوی و متال است و پاپ و راک تورا

چه باک از وطن و حفظ آب و خاک تورا

 

کمی صدای سکوت شبانه را بشنو

کمی صدای نی عارفانه را بشنو

 

کمی فقط به خودت فکر کن کجا بودی

کجائی و به کجا می روی که فرسودی

 

به باکری که فقط ایستاده می خوابید

که نه روی شکمش توی جاده می خوابید

 

نخواستم که نصیحت کنم خودم محتاج

فقط بدان که زدی بر وطن تو چوب حراج

 

به برگ گل نگری دفتر است و سابقه ای

تفاوت من خل با توئی که نابغه ای

 

کشیده ام به سراپای کافشین آتش

فراق می کشدم  آیه ای بخوان آرش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 11  توسط کریم شاهزاده ( کافشین )  | 

شبی گردبادی برآورد گرد

جهان خاک شد عالمی کور کرد

 

کنون گوش کن بشنو این فال را

سه گوش است و یک چشم دجال را

 

ورا یاورانی است بس فتنه گر

از او یاوه گو تر به حیلت بتر

 

یکی دختری حیله گر خام بود

سرش پر زسودا ندا نام بود

 

به شوخی و جد حیله با مردمان

بکردی ولی کس نبردی گمان

 

چنان خیره سر بود آن دخترک

که بر هر چراغی بگفتا درک

 

چو دجال او را به خوبی شناخت

مر او را یکی حیله در خور بساخت

 

گزین کرد او را برای نبرد

هموئی که غافل بد از گرم و سرد

 

ورا گفت آخر تو ای دخترک

زدی بر دل عاشقانت ترک

 

بر آن چهر اگر گردی آید زماه

شود سرنگون دست مردم به چاه

 

تو را ماه اگر هست اینجا رقیب

چنان کن که او را کشندش صلیب

 

مر آن پیر فرزانه گر رهبری است

تو را کی دگر فرصت دلبری است

 

بیا تا زر اندوده گردی ز جود

بیاور یکی گرز حیلت فرود

 

کنون در کف مردمان جامهاست

به قدری که خواهیم گیهان نماست

 

چو یاران من قصد سلطان کنند

چنان شیری آهنگ میدان کنند

 

به حیلت بیفکن تنت خاک زود

تو را کشته بر جام خواهم نمود

 

بر آن چهر گلرنگ خود خون بپاش

بگوئیم سلطان زدش تیر فاش

 

به خون خواهیت مردمان سر زنند

دو صد شعله بر بوم و بر بر زنند

 

 

شود گیر و داری چنان پر غبار

تو را می فرستم به دیگر دیار

 

چو بر آنچه گفتند بازی نمود

و در آن گذر صحنه سازی نمود

 

بپاشید رنگی چو بر صورتش

به جام جهان بین چو شد صحبتش

 

قضا را در آن حیله بر اشتباه

نمودند حیلت به کلی تباه

 

از آن نقشه نقشی که در جام بود

دمی رنگ پاشیدنش را نمود

 

چو بر خاک خود را بیفکنده بود

چو در مشت بر کیسه ای بر گشود

 

بر آن صورت همچو ماهش به دم

بیفزود صد جوی خون بر ستم

 

رفیقانش آنگه چو بر داشتند

به مرکب چو او را خر انگاشتند

 

بگفتند دیگر بدان دخترک

مر این را که خلقی نیفتد به شک

 

تو باید بمیری که غوغا شود

مبادا که مشت ددان وا شود

 

به کار آید ار نعشت از ما گذر

که دیگر نبینی به دنیا تو شر

 

اگر حیله گر بود و گر راه زن

بیفتاد دیگر بر آن چاه زن

 

 چنین گفت یزدان به حیلت گران

کنون حیله کن تا که باشی در آن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 16  توسط کریم شاهزاده ( کافشین )  | 

 

کسیکه روشنی ماه و آّب را دارد
علی! تمام غزلهای ناب را دارد

علی به نابی آلاله های باغ خداست
و خارهــــــای گل آفتـــــــــاب را دارد

کتاب روشن خود را به باد بسپارید
که او دلیل هزاران کتاب را دارد

مشو علم کش خودکامگان پست، که او
به دست چپ علم انقلاب را دارد

بگو که حافظ و شعر و ترانه برگردند
که هم شراب و هم آب و گلاب را دارد

تو کافشین برو دیگر برای یار بمیر
رضایش ارزش صدها عذاب را دارد


حیفید چپگرایان دیگر ندا نباشید ( غزل بلند )

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 8  توسط کریم شاهزاده ( کافشین )  | 

 

 

وقتی پدر از راهزنها حرف می زد

بابک مثال گربه را در برف می زد

 

وقتی که دنیا را سراسر آب می برد

سیمای ما را داشت کم کم خواب می برد

 

شبها صدای دزد مالم برد پر بود

سیما ز دست خنده هایش روده بر بود

 

بیچاره بابک رفت و گم شد در هیاهو

می گفت من چت می کنم در سایت یاهو

 

 دزدی ؛ شبیخون ؛ کاروانها خفته در خون

هر نوسفر از بهر خفتن گشته مجنون

 

زنهای رهزن ها جدائی ساز و طناز

هر گوشه مشغول می و آواز و پرواز

 

همواره می خواندند مقصد حال ؟! اینجاست

غافل که گویا دختر دجال اینجاست

 

با یک نظر افسونگری می کرد و می برد

دار و ندارش را همان غدار می خورد

 

 از کاروان تا صبحدم صد نوسفر رفت

در زیر خاک افتاد و خونش هم هدر رفت

 

حالا دگر یک کاروان بیمار مانده

صد کشته در راه سگان هار مانده

 

آری خیال رهزنان هم ترس دارد

اینها که شد صدها پیام و درس دارد

 

یاران دگر تسلیم خواب و خور نباشیم

چون اسب سر در بازی و آخور نباشیم

 

وقتی پدر گفتا که رهزن دین ندارند

ساسان نگوید ربط بر آئین ندارد

 

چیزی به مقصد گر چه در اینجا نمانده

راهی برای کافشین گویا نمانده

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 16  توسط کریم شاهزاده ( کافشین )  | 

 

اگر چه بر دل عاشق فشار می آید

ولی دگر به سر این شام تار می آید

 

در آن کرانه آشوب ها سواری هست

ببین ببین که به چشمم غبار می آید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 22  توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) 

 

                                                                       نمایش همزمان در یک خط کوتاه

ای سبز لجن مال لجن پوش

آن وعده صهیون سحرت کوش

گفتند شما تک تکتان شاه

گوئید که آرا شده مخدوش

 

حتی تو اگر رأی ندادی

پر رو شو بگو رأی خودم کوش

 

شاهی تو بگو نصر من الله

گشتید کنون تک تکتان موش

 

الله که بی منطق و دین نیست

باشد چو اوباما و تو و بوش

 

آزادیت آن بود چه باشد

تا آذری و مولوی و شوش

 

از خالق و از خلق بریدید

صد حلقه ز شیطان زده بر گوش

 

در روز عزای شه کونین

گشتید ستمکار و عرق نوش

 

از لطف شما صد نفر از خلق

افتاد زمین زخمی بیهوش

 

این فتنه گری مال دلار است

باید بنویسد دعا روش

 

کافر شدم این شین که شنیدم

باید نزنم بهر شما جوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 11  توسط کریم شاهزاده ( کافشین )  | 



قسمت اول


روزگاری نه چندان دور انسان بزرگی به نام علی در خانه خدا متولد شد تا خدا گونه بودن را به همه بیاموزد تا

السلام علیک یا رسول الله
السلام علیک یا علی ابن ابی طالب
السلام علیک یا فاطمة الصدیقه
السلام علیک یا ابامحمد یا حسن ابن علی
السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک بنفسی انتم فزتم و فاز من معکم

یالیتی کنت معکم فافوز فوزا عظیما

السلام علیکم یا اهل بیت النبوه و موضع الرساله و مختلف الملائکه و معدن العلم و رحمة الله و برکاته

مهربانی خدا عدالت خدا غیرت خدا و پاکی خداوندی را انعکاس دهد

او پرچم عدالتی را بر دست گرفت که خداوند بر کفش نهاده بود عدالت در پرستش خدا و شریک قرار ندادن به او بود عدالت در تقسیم مساوی بیت المال بود عدالت در تقسیم عادلانه مهربانی ها و عنایات بود

 

 عدالت زخمی بود زخمی به چرکینی بنی امیه و به عمق جای خالی رسول خدا زخمی کبود با پهلوئی شکسته عدالت یک کلمه بیشتر نبود  اما هر روز چند زخم بر پیکر بی رمقش افزوده می شد نخل های باغ عدالت دیگر ثمر خود را بر دامن ظالمین و قاسطین می ریختند فلک بر مدار مراد سفلگان می گشت و فدک در هجمه طوفانهای فتنه خشک می شد تا روزگاری مردمان از ظلم به ستوه آیند و سایه ای از عدل بر سر بی سامانیهایشان طلبند

 

عدالت آمد و نشست  فرزند ابامکر برشتری به سرخی فتنه سوار شد و به انتقام آنکه خود کشته بود در برابر کلمه ای پهلو شکسته و زخم خورده ایستاد کلمه همچنان ایستاده بود و با نقطه هائی معدود و سردرگم به پیش می رفت نقطه ها یک به یک سیاه می شدند و کلمه از کنار آن نقطه ها بلند می شد در شام کاغذی مچاله و متروک مانده بود با نقطه هائی سیاه و چرم هائی شبیه کاغذ تا به وقتش سوراخ کنند و بر سر نیزه کنند

 

کلمه شمشیر کشیده خود را محکم نگه داشته بود تا بیشتر از این زخم نخورد بساط کلمه بر پارچه ای پاره و پوسیده بود که از هر سو می دوخت از سو دیگر پاره میشد آه کلمه بلند بود اینبار دیگر باید فرق خود را سپر می کرد کلمه به سجده ای بی نهایت رفته بود

 

کلمه را فرزندانی به نام حسن و حسین بود که همان زخم ها را بر پیکر داشتند حسن فرصتی برای نشستن نداشت ناله ها کلمه را به ستوه می آورد اما دیگر نقطه ای نمانده بود تا سیاه شود نه از عمار خبری بود و نه از مالک نقطه های سیاه همه جای کاغذ را گرفته بود و فرزند عدالت همان کلمه زخمی اما پهلو دریده و فرق شکافته اکنون باید سوزی را در درون تجربه می کرد شوکرانی که قطره قطره جگر کلمه را می درید تا کلمه آخرین قطره ها بنوشد ولی اینبار دختر ابامکر به افتادن کلمه راضی نشد کلمه باید تیرباران می شد 

                                                                                صندوق  نظر و یادداشت

  درج شده در 

DAD.IRANBLOG.IR

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 22  توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) 

 

» بسم الله الرّحمن الرّحیم

» می رسد عصر ظهور منجی پروانه ها

» اربعین

» در وجود ما چه دید آخر که این معنا نهاد ؟!

» تفاوت من خل با توئی که نابغه ای

» ندائی که در بند دجال بود !

» کسیکه روشنی ماه و آب را دارد

» داستان شبیخون

» صدای پای قدمهای یار می آید

» ای سبز لجن مال لجن پوش

» مرثیه عدالت

» علیک منی سلام الله یا اباعبدالله

» شهیدی که اولین غزلمو چاپ کرد!!

» وقتی که هر گلدان که می بینم گلش نیست

» سیاست چیست ؟

» وقت حج ( شعری برای جنایات عربسان و آمریکا در شمال یمن)

KAFSHIN.TK