باور نکرده ام نه تو بردی پدر بزرگ
خود را به دست مرگ سپردی پدر بزرگ
حتی هنوز منتظرم تا ز گوشه ای
آیی تو با کلوچه تردی پدربزرگ
اصلا چرا تو دیشب و امروز مثل ما
چیزی کنار سفره نخوردی پدربزرگ
اصلا اگر معانی مردن نبودن است
نه نه تو نور خانه نمردی پدربزرگ
پائیز می شود ولی اما درخت من
هرگز نه مرده ای نه فسردی پدربزرگ
او دیروز رفت دیگر خسته شده بود
استراحتگاهت کجاست پدربزرگ!!؟
رسید مژده که فصل شکوفه جان شد
و آسمان و زمین آفتاب باران شد
رها شویم از این بندهای شیطانی
که بسته هر رمضان دست و پای شیطان شد
زمین ز دره غمهای روزمره رهید
زمان زمان عروج سریع انسان شد
ز لطف یار تو کولاک می کنی این بار
چه دیده ای تو خدا را ز بس که طوفان شد
بهار و جان و جهان نو بهار سبز زمان
زمان عزت انسان بهار قرآن شد
حلول ماه مبارک رمضان بر دلدادگان سفره جانان و بر مهاجران جوان مبارک باد

ارائه دوم بعد از K.BLOGSKY
سلام
ولادت ناموس دهر و محور کائنات حضرت مولا بقیة الله الاعظم صاحب الزمان م ح م د ابن الحسن العسکری روحی له الفدا را خدمت تمام پاکدلان و شیعیان حضرتش تبریک می گوئیم

دارد حظور ناب تو یک خواب میشود
یا یک کتاب سری و نایاب میشود
وقتی تو نیستی همه حتی ترانه ی-
- دریا وبال گردن مهتاب میشود
من مانده ام در این شب معکوس سرد و تار
اصلا چرا کلام خدا قـاب میشــــود
در عصر عینک و کرِم ضد آفتاب
آئینه تو از چه سبب باب میشود
می آیی ای فروغ گل نازنین صبح
اینجا تمام راه تو بی تاب میشود

بیا نمانده دگر آه در بساط دلم
در امتداد فراق است انحطاط دلم
اگرچه قاب شده رد پای خورشیدت
درون حوض پر از شبنم حیاط دلم
ولی خمار تو در لحظه های تاریکی
نمی رسد به غم آگین ترین نقاط دلم
و کاف و شین شب بارانی حظور تورا
به گـِــل نشسته که سازی تو گــُــل ملاط دلم
فقط به خاطر تو باز میشود دل من
بیا بیا نفس سبز انبساط دلم
ادامه مطلب تسلیت به مناسبت شهادت حضرت امام موسی کاظم علیه السلام است
به رد پای بلندت که روی دوش شب است
همیشه نام علی زادگاه تاب و تب است
تو خانه زاد خدایی قسم به بیت عتیق
که تار موی سرت برتر از هزار لب است

سلام بر شما
با عرض تبریک به مناسبت ولادت حضرت بی بی فاطمه هرا سلام الله علیها و سوم تیر
اخرین سروده ام رو در مورد تفرقه تقدیم می کنم:
هست شیطان جانیی سابقه دار
بهر اغفال من و تو بی قرار
در کلاس تفرقه اولاد او
می شنیدند از لبش اوراد او
نسل انسان را فقط تنها کنید
با غرور و کینه از هم وا کنید
از نژاد و جنس برتر دم زنید
با منم آتش به این آدم زنید
داد مردان را بگیرید از زنان
از حقوق زن شود کر آسمان
زن مگر ماشین اولاد آوریست
مرد پر قدرت ذلیل دیگریست
زن چرا اینجا مطیع شوهر است
مرد حمال است آیا یا خر است
مرد بی زن یا زن بی مرد را
باد خواهد برد فردِ فرد را
ترکها در چنگ شیرازی اسیر
گشته ایران مال ترکان ای بصیر
ترکها تا حال حاکم بوده اند
فارس ها ما را معلم بوده اند
این عرب غارتگر تاریخ ماست
فارس آن اسلام را داده هواست
کردها مظلوم سه کشور شدند
بختیاری ها چرا کمتر شدند
بود ایران ملک ایرانشهریان
سیستان مسدود شد همشهریان
سنیان در سنت پیغمبرند
شیعیان بی دین و گبر و کافرند
یا نوشته بر در باغ جنان
غیر شیعه کافرند آن دیگران
دیگران ظالم ترین در عالمند
ما فقط خوبیم مای مستمند
آریایی ها نژاد برترند
دیگران هم بربری هم بربرند
غرب وحشی، غربیان بی مادرند
شرقیان را می شناسم من خرند
سیستان دریای عمان تا به کی
یا خلیج از آن ایران تا به کی
ارتشی ها برترین رزم آورند
از سپاهی ها همیشه برترند
یا که آمار شهیدان سپاه
ده برابر بیشتر شد کن نگاه
روستائی ها عوام و مسخره
شهریان بی عار بی کار و سره
آخر ای ملت چرا حاجی قوام
حاج آقا بنشین عبادت کن تمام
سالمندان اهل دنیایی دگر
یا جوانان در گناهان غوطه ور
گر شود بنزین مزدایی تمام
رنگ آبی نیست قرمز را به کام
آری این شیطان بزرگ و کوچکش
پر طرفدار و خریدار و تکش
روز و شب در فکر نابودی ماست
دائما در فکر مردودی ماست
تا غرور حرص و ترس و کینه را
سربرد گیرد صفای سینه را
جمله ادیان به جز یک کیش نیست
خالقی جز حی داور بیش نیست
شیعه و سنی و ترک و گیلکش
از عرب تا فارسی و ازبکش
مخزن مردان مرد عاشق اند
شیرزن خیزان پاک لایق اند
ملک قزوین از رجایی گشته بام
موطن علامه و قائم مقام
باشد آذربایجان سالار ما
چون سر ایران بود سردار ما
چون صحاح سته سنی نویس
رافضی بودند و ایرانی و خیس
نیست جائز سخره بر خلق خدا
تا نگردد خشکسال ارض و سما
از زمان تأسيس فرهنگستان زبان و ادب فارسي واژه هاي بسياري به جاي مشابه انگليسي يا عربي اش پيشنهاد شده است مثلا به جاي هلي كوپتر بگوييم چرخ بال يا بالگرد و يا مثلا به جاي استفاده بگوييم بهره گيري يا به جاي انشآء الله بگوئيم اگر خدا بخواهد و ...
البته با وجود اين كه فرهنگستان انتساب بسياري از اين واژه ها را به خود نمي پذيرد هنوز خيل اين گونه واژه ها روز به روز بيشتر ميشود و تقريبا هيچ مرجع صلاحيت داري كنترل ورود اين واژه ها را به دست ندارد
به قسمتي از اين واژه ها دقت كنيد
ميدان مسابقه : آوردگاه – حريف : هم آورد – كامنت : نظر و...
ناتواني اين واژه ها در حصر و دلالت معني:
اگر به زعم نمايندگي مشت براي خروار سراغ واژهاي مذكور در بند فوق برويم مي بينيم كه موازي يا متضاد بودن با يك ما به ازاي ديگر يا ضعف در دلالت معني از مشخصه هاي اصلي اين واژه ها است
مثلا آنچه مصطح و رايج است استفاده از كلمه حريف در ازاي كسي كه با شما مسابقه مي دهد است در حالي كه اين مسايقات قاعدتا هيچ گاه خصمانه نيستند استفاده از واژه باستاني آورد «به معني رزم» براي آنها توصيه شده است مضاف بر وجود انگيزه هاي صهيونيستي و تفرقه انداز كه براي اين گونه اقدامات دور از ذهن نيست بعضا انگيزه هاي تخريبي صهيونيستي ديگري هم بالاي سر اين كار ديده ميشود و آن به استيصال كشاندن زبان فارسي است
به خوبي مي دانيم كه زبان فارسي بعد از حدود 200 سال تسط كامل زبان عربي دوباره در سبك خراساني سر برآورد و به طرزي برتر از همه ادوار زبانشناسي خود خود نمايي كرد و اين دقيقا بعد از حدود دويست سال حاكميت مطلق زبان عربي در ايران به وقوع پيوست ،در حالي كه بيشتر واژگان فارسي عربي شده بود البته نسبت دادن اين مسأله به فردوسي سخن سنجيده اي نيست زيرا كه اين سره گويي تقريبا غير عمدي فارسي حدود صد سال قبل توسط شاعران معروف ديگري آغاز شده بود
پس ناگفته پيداست كه مشكل اصلي زبان فارسي نه ورود واژه هاي غير بومي بلكه استفاده از واژه هاي نوظهور غلط و به قهقرا رفتن زبان محاوره اي و فرهنگستاني ماست
در پايان از شما دعوت مي كنم از واژهاي قسمت بدون شرح اين مقاله بازديد كنيد:
آپيدم – آپم – عشقولانه است – با فرهنگ –
و يا پايگاه اينترنتيپارسي را پاس بداريم كه نصف نوشته هايش انگليسي است كه مي فرمايد به جای انتقاد کردن بگو خرده گیری - خرده گرفتن!؟
در حالي كه كاملا غلط است چون خرده گرفتن در كاربرد قدما به معني عيب گرفتن استفاده شده در حالي كه انتقاد يعني خوبي و بدي اثر يا فردي را به قصد برطرف كردن معايب نشان دادن
و يا همان پايگاه اينترنتي عبارت هماورد را به جاي حريف پيشنهاد مي كند كه تعجب آور است كه قبلا تشريح شد
البته بايد به خاطر داشت اكثر معايب زباني ما به خاطر كلاس گذاشتن هاي همين آقايان است مثلا در وبلاگ سابق الذكر كه از دوستان ماست نوشته شده فعلا نمي توانم آپ كنم!!! مرا ببخشيد و لابد بايد در اين قسمت پرتقال فروش را پيدا بكنيم و مطلوب است محاسبه خيلي چيزاي ديگه
با دلي پاك و قلبي مطمئن و ضميري اميدوار به ]رحمت[ خداوند از محظر شما برادران و خواهران مرخص ميشوم و .....
وقتش نشده از خودمون بپرسيم چقدر آمادگي پيدا كرديم براي خداحافظي!!
در درباني دانشگاهي كه 7 سال در آن درس خوانده بودم ديدم نوشته بود:
بگذاريد و بگذريد
ببينيد و دل مبنديد
چشم بيندازيد و دل مبازيد
كه دير يا زود
بايد گذاشت و گذشت
هر آمدني را رفتني است
و هر انتصابي را عزلي
خوشا به حال آنان كه در طاعت خالقند و در خدمت مخلوق
اين وبلاگ به طور كامل به آدرس جديد خود کافشین.بلاگ اسکای در مجموعه قرن 15منتقل شد
دیگر بهانه سفرم را من نگیر
حاجت نده دو چشم ترم را زمن نگیر
گفتند زائران تو دنبال حاجتند
پس حاجت پر از شرررم را زمن نگیر
می گفت قاطری شده اسبی کنار چاه
این گونه راحتم تو خرم را زمن نگیر
بیکارم عاشقم که برای تو آمدم
شغل دگر نده سفرم را زمن نگیر
چیزی نخو استیم و تو دادی سعادتی
پس گریه های بی اثرم را من نگیر
شکر خدا که نعمت بی حد به بنده داد
اما تو عشق در به درم را زمن نگیر
نشناختم اگر چه شها چاه جمکران
این کاف و شین شعله ورم را زمن نگیر
خوبی برای قرب خدا از صفای توست
زیرا که خوبی از گل روی خدای توست
قرب خدا که طی مسافت نبود و نیست
این ابتدا ز خوبی بی انتهای توست
نامهربان بسی متنفر از این خداست
رحمن رحیم حیّ رئوف آشنای توست
هر کس برای قرب به شیطان تلاش کرد
ضد وجود نیک گل لحظه های توست
قرب خدا به معنی مثل خدا شدن
رحمن شدن رئوف شدن ابتلای توست
اصلا مگر بهشت و جهنم برای چیست
عادت اگر به خیر کنی ابتدای توست
حتی اگر به قصد دگر نیکویی کنی
بعدا وجود عادت ذاتی صفای توست
بیگانه میشوی به بد اخلاقی و فساد
چون نی وصال مهر نیستان نوای توست
همدرد خلق خالق رحمن از عشق او
گردی، اگر رضای خدا را رضای توست
به ساقه های شقایق دگر تبر نزنیم
به پای لاله عاشق تبر دگر نزنیم
یقین که ما گل خورشید را نمی خواهیم
اگر به داغ غریب سپیده سر نزنیم
ز روزنامه ما مشتری شود خشنود
اگر خطوط سیاهی از این خبر نزنیم
بود خطای بزرگی در این خطوط خطیر
چو با سلاح قلم بر دل خطر نزنیم
خبر نمی شود از آتشی نهانی داد
اگر به آتش یک شمع شعله ور نزنیم
دگر به ساحل دریا نمی شود آسود
اگر شبانه به آن رود دربدر نزنیم
انگشتان مرگ را شمرده ای
اینک حلقوم شاعری را گرفته
و منتظر است تا آن لحظه ناگزیر
تمام آب یک خوشه نارس را بفشارد
(کافشین)
من آس و پاسو ول کن من ناشناسو ول کن
تو با اون کلاس فیلمت من بی کلاسو ول کن
مادرت دیگه غریبه اس این همه آدم مشهور
حرف نزن باشه قبوله بارفیقا درددل کن
من میرم خونه پیرا دکور خونه ات قشنگ شه
شب و روز بشقابه زردو به اروپا متصل کن
تو که پیر نمی شی مادر شب و روز خونه عوض کن
برو فکر باغ بهتر تو یه جایه معتدل کن
ولی اون روز که بریدی کم کمک موهات سفید شد
بی خیال فصل پیری رنگشون با واکس و ژل کن
پسرم رسم زمونه اس همه جا به این نشونه است
تو رو هم می برن اونجا دلتو یه کم خجل کن
جهانه فخردور همواره زهرا
زمانه دردینه دور چاره زهرا
ازل دن ایندیه عالمه اصلی
مبارز ضد استکباره زهرا
برادر ننگ دور عرفان غربی
بصیر استاد استبصاره زهرا
گر مطیع عقــل مطلــق گشته ای
در جهان بینا و بر حق گشته ای
فکرت از نور خدایی روشن است
بی ولایت عقل گیج و کودن است 
انتهـــــــای راه او تاریــک و تـار
هی خطـا هی آزمـــایش هی فرار
بی ولا یا مرتجع یا مد گراست
طالبان یا مانکنی در کوچه هاست
بی ولایت فرد روشـن فکر نیست
بنده شیطان کلامـــش بکر نیست
از اپیکور هزاران ســــــــال پیش
کوره راهی ساخته در حال خویش
از کشیشی چون فروید آموخته
آنچه او انکـــار کــرده دوخــتـه
اشتبــاه عــــالمــان را کرده جمع
نیست روشن فکرِاو در حد شمع
چون پز تی شرت دانکی می دهد
بند خود را دست یانکی می دهد
هیپنوتیزم جلوه های ویژه شد
می کند سرکوب هر دم عقل خود
بچگی حفظش اگر هم بوده بیست
نامسلمان شد ، شروع کودنیست
صبر اگر در جان نداری کودنی
دائما از راه بیــــــرون می زنی
نیست بین عشق و عقل و علم و دین
اختلافی در مســــیــــر مســــلمیــــن
مهربانی جز در این دین نابجاست
مهربانی مـــال درگاه خــداســــت
گــــــر چه دین رحمة للعــالمیـــن
بی ولایت قاتلان را گشته دین
بی خدا دنیـا جهنـــم دره شد
تا ظهور کامل خورشید خود
یادت تمام قافیه ها را به باد داد
دار وندار قافیه آرا به باد داد
زیبایی نسیم دل انگیز کوی دوست
باران نزد ولی دل ما را به باد داد
با قاصدی که مژده وصلش به ما رساند
خود کیمیای خاک شفا را به باد داد
موی سیاه مشک فزا را به باد داد
هر بزرگواري كه بخواد شعرهاي اين وبلاگو توی وبلاگ یا سایتش بذاره مطمئن باشه كه بنده كاملا راضي هستم
البته لطفا با درج اين لينك و باز آخرين غزل
سوهان روح من شده دنیا پرستی / / دور از تبسم بی خیال خنده ام من
عمری تلف شد در خیال خودنمایی / / از خود همیشه دائما شرمنده ام من
در سی نمای چهره مرداب مردیم/ / تو خسته ای گم گشته او پر کنده ام من
در جام چشمانم بریز ای جان چشمم / / نوشیدنت را طالبم تا بنده ام من
ای کاش چون خون در رگم می ریخت جامت / / خورشید می نوشم دگر تابنده ام من
سلام علیکم
=====================
نمی دانم چه چیزی انقلابیون سابقون و تندرو را تبدیل به محافظه کاران پرسر و صدا و زمینگیر می کند
نمی فهمم اینهمه فتنه اینهمه سر وصدا آیا سکوی پرتاب بشر است به روزهای سکوت سبز و پر نفس اردوی بهشت یا مقدمه سقوط اوست در دره خیالات و اوهام و روزمره گی ها
نمی دانم نفس مسیحایی موعود کی خواهد وزید تا رستاخیز این قبرستان نشینان روزمره گی ها باشد
نمی دانم اکنون که این لجنزار عفن زندگی ما را هم در کام کشیده است این دست و پا زدن ها اگر به مرگ ختم شود شهادت است یا نکبت
اما می دانم باید صبور بود و دست و پا زد و چرا دست و پا باید رقصید رقصی که در ابتدا انسان عمود بر زمین می ایستد و در میانه خم میشود و در انتها از زر به خاک می رود و از خاک برمی خیزد و باز به خاک می رود و از خاک برمی خیزد
و این بار عمود می ایستد و دست می گشاید و دست افشان می کند و باز می رقصد چه لرزه آهنگ عشق را جز با رقص نمی توان تسکین داد
وبلاگ نادر