تبليغاتX

                                                       بسم الله الرّحمن الرّحیم                                              

    شعر ترکی     مدح و مرثیه معصومین    شعر سیاسی     نسل نو غزل   اشعار بزرگان    مباحث ادبی 

صدای پای سحر


قسمت اول


روزگاری نه چندان دور انسان بزرگی به نام علی در خانه خدا متولد شد تا خدا گونه بودن را به همه بیاموزد تا

السلام علیک یا رسول الله
السلام علیک یا علی ابن ابی طالب
السلام علیک یا فاطمة الصدیقه
السلام علیک یا ابامحمد یا حسن ابن علی
السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک بنفسی انتم فزتم و فاز من معکم

یالیتی کنت معکم فافوز فوزا عظیما

السلام علیکم یا اهل بیت النبوه و موضع الرساله و مختلف الملائکه و معدن العلم و رحمة الله و برکاته

مهربانی خدا عدالت خدا غیرت خدا و پاکی خداوندی را انعکاس دهد

او پرچم عدالتی را بر دست گرفت که خداوند بر کفش نهاده بود عدالت در پرستش خدا و شریک قرار ندادن به او بود عدالت در تقسیم مساوی بیت المال بود عدالت در تقسیم عادلانه مهربانی ها و عنایات بود

 

 عدالت زخمی بود زخمی به چرکینی بنی امیه و به عمق جای خالی رسول خدا زخمی کبود با پهلوئی شکسته عدالت یک کلمه بیشتر نبود  اما هر روز چند زخم بر پیکر بی رمقش افزوده می شد نخل های باغ عدالت دیگر ثمر خود را بر دامن ظالمین و قاسطین می ریختند فلک بر مدار مراد سفلگان می گشت و فدک در هجمه طوفانهای فتنه خشک می شد تا روزگاری مردمان از ظلم به ستوه آیند و سایه ای از عدل بر سر بی سامانیهایشان طلبند

 

عدالت آمد و نشست  فرزند ابامکر برشتری به سرخی فتنه سوار شد و به انتقام آنکه خود کشته بود در برابر کلمه ای پهلو شکسته و زخم خورده ایستاد کلمه همچنان ایستاده بود و با نقطه هائی معدود و سردرگم به پیش می رفت نقطه ها یک به یک سیاه می شدند و کلمه از کنار آن نقطه ها بلند می شد در شام کاغذی مچاله و متروک مانده بود با نقطه هائی سیاه و چرم هائی شبیه کاغذ تا به وقتش سوراخ کنند و بر سر نیزه کنند

 

کلمه شمشیر کشیده خود را محکم نگه داشته بود تا بیشتر از این زخم نخورد بساط کلمه بر پارچه ای پاره و پوسیده بود که از هر سو می دوخت از سو دیگر پاره میشد آه کلمه بلند بود اینبار دیگر باید فرق خود را سپر می کرد کلمه به سجده ای بی نهایت رفته بود

 

کلمه را فرزندانی به نام حسن و حسین بود که همان زخم ها را بر پیکر داشتند حسن فرصتی برای نشستن نداشت ناله ها کلمه را به ستوه می آورد اما دیگر نقطه ای نمانده بود تا سیاه شود نه از عمار خبری بود و نه از مالک نقطه های سیاه همه جای کاغذ را گرفته بود و فرزند عدالت همان کلمه زخمی اما پهلو دریده و فرق شکافته اکنون باید سوزی را در درون تجربه می کرد شوکرانی که قطره قطره جگر کلمه را می درید تا کلمه آخرین قطره ها بنوشد ولی اینبار دختر ابامکر به افتادن کلمه راضی نشد کلمه باید تیرباران می شد 

                                                                                صندوق  نظر و یادداشت

  درج شده در 

DAD.IRANBLOG.IR

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 22 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 
 *       یک غزل    *    

                  

قربان تو كه نام تو را ميــتوان شنيــد

اين شور را به حد طلب ميتوان چشيد 

 

تو از تبار غربت زيبــاي احمدي

تو پاره دل گل گلها محمدي 

 

گويا علي به جاي دلت راه مي رود

چاهي نمانده است و پي چاه ميرود 

 

نور نگاه فاطمه در چشمهاي توست

چون نسل فاطمه همه در كربلاي توست 

 

تنهائي قشنگ تو ميراث مجتبي است

هم كربلا و جنگ تو ميراث مجتبي است 

 

قربان تو كه نام تو نور است يا حسين

رمز شب و دعاي ظهور است يا حسين 

 

سجاد تو نمايش جانبازي خداست

عرفان كلام اوست شهيد گل فناست 

 

سقاي تو به دست جهان آب مي دهد

بوي غريبي گل مهتاب مي دهد 

 

آن زينبت نماد صبوري انبياست

در اكبرت طراوت زيباي اولياست 

 

از قاسم برادرت الماس شرمگين

زو لفظ عشق و كلمه احساس شرمگين 

 

انصار تو مفسر آيات اعظم اند

تاج فرشتگان خداي محرم اند

 

دیماه ۸۶  (با جابجائی چند حرف)

                   صندوق  نظر و یادداشت

 

  قافله عشق در سفر تاریخ

روایت فاجعه سال ۶۱ هجری از زبان ( شهید آوینی )


 آخرین شعر سیاسی منو در رابطه با دشمنان مردم و  ولایت ببینید                 

http://kafshin.blogfa.com/page/green.aspx


 *  اپیدمی شرمندگی *  

محرم رسید
و همه چیز تمام شد

اینک تصویر زیباترین فاجعه آفرینش


هر که باشیم دیگر نمی توانیم سرمان را بالا بگیریم
از اراذل و اوباش گرفته تا نخبه و عالم و زاهد زن و مرد شیعه و سنی با دین و بی دین مسلمان و مسیحی شاعر و لال پیر و جوان

ببینید زیباترین فاجعه آفرینش را

و چه سرشکستگی سنگینی چه مصیبت عجیبی  و چه مصیبت زیبائی

بنگرید به زیباترین فاجعه آفرینش


السلام علیک یا رسول الله
السلام علیک یا علی ابن ابی طالب
السلام علیک یا فاطمة الصدیقه
السلام علیک یا ابامحمد یا حسن ابن علی
السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک بنفسی انتم فزتم و فاز من معکم

یالیتی کنت معکم فافوز فوزا عظیما
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه

          ثبت نهائی سه شنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۸


 

پست قبلی :

شهیدی که اولین بار شعرمو چاپ کرد

صندوق  نظر و یادداشت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 21 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

 

 

 

صدای پای سحر    سال 82 بود و من دانشجوی سال سوم ادبیات پیام نور تبریز  ، دانشجوئی که احساس می کرد حرفهای گفتی زیاد داره اما کسی نمی شنوه و یواش یواش داره همه زیبائی های دلشو می پوسونه  وقتی یه رز هفت رنگ زیبا دیده باشید یه همچی حالی دارید می خواین به همه نشونش بدید ...

چند بار چند تیکه کاغذ نوشتم و انداختم توی صندوق نشریه بسیج دانشجوئی( نشریه فردا ) ولی انگار نه انگار مث اینکه کسی نمی دیدشون تا اینکه با شـــهید سید جعفر موسوی آشنا شدم اون روزا سید ما رئیس بسیج دانشجوئی بود و اختیار دار نشریه منم  اونجا یه فکری به سرم زد : باهاش رفیق شیم و از رانت انتشاراتیش استفاده کنیم ؛ همین بود که در درددلو باز کردمو بعد اینکه کلی خودمو تحویل گرفتم و گفتم سید جان ما حیفیم و از این حرفا که جامعه علمی از ما محروم نمونه و کلی قلمبه دیگه  فکر کنم سید هم مثل آدمای ندید بدید و بی سواد داشت گوش می کرد و ما رو تأئید می کرد آخر سر هم بهم قول داد که حرفامو براش بفرستم و چاپ کنه  تا این که این غزلو براش فرستادم ( که انصافا هم غزل بدی نشده ) :

 

مخلوق تو شد تا که به دل جا بکند عشق 

این گونه مهیّای تو دلها بکند عشق 

 

در سجده دل ار بهره تماشای تو برخاست  

بر ساحل دل حمله چو دریا بکند عشق 

 

دنیا و قیامت چو دو پروانه عشقند  

پروا نکند قتل دو دنیا بکند عشق  

 

پروا نکند اهل بنادر بشود غرق 

از قتل کسی کی شده پروا بکند عشق

 

روی تو بود نیک و خصال تو بود خوب 

در هجر تو دل را پر خونابه کند عشق 

 

صبر و غم عشق تو به یک سینه نشد جمع 

در برگ شرف نقد شکیبا بکند عشق 

 

  

شعرم چاپ شد و همه صفحه آخرو مال خودش کرد یه صفحه وسط هم  بچه های نشریه کلی تحویلمون گرفتند و مخصوصا از همه با حال تر اینکه نوشته بودند سید ما شونصد بار نامه مو از بالا به پائین و از پائین به بالا خونده و کلاس گذاشته و افه اومده و من هم  الان بعد از سالها هنوز وقتی اون قسمتو می بینم شونصد بار می خونمش این که یکی از دختر خانومای نشریه گویا نوشته بودند که نشریه ما هر روز دارد کریم تر می شود و موهای ما سفید تر  خلاصه این که کلی چالمون کردند زمین  

 

چند ماه بعد ................. 

 

رجب و شهریور   1382 هجری شمسی

من پشت در دانشگاه چشمم به یک کاغذ افتاد ( شهید سید جعفر موسوی

و دستم شل شد... کتابامو برداشتم رفتم تو سید رفته بود روی میز دفتر نشریه یه نسخه از نشریه آذرپیام بود و صفحه آخر نشریه مقاله سید ما : ( گفتم مقاله ؟! یه غزل سپید ؟! )

:

اشک اگر می تواند جاری نشود

...

زمان اگر مرد است تا مرز صبح پیش برود و مرا هم با خود ببرد !!!!!!!!!!!!!! 


 

ای مرغ چمن عشق ز پروانه بیاموز 

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

 


    صندوق  نظر و یادداشت

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 21 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

وقتی که دنیا این قدر افسرده باشد

شیداترین یارم کنارم مرده باشد

 

وقتی که هر گلدان که می بینم گلش نیست

یا داخلش یک غنچه پژمرده باشد

 صدای پای سحر

وقتی که از هر باد می پرسم بگوید

باید یکی دیگر دلت را برده باشد

 

وقتی روانکاو و پزشک و شیخ و عامی

هذیان بگوید کاملا افسرده باشد

 

کافیست شهری این طرفها بوده باشی

تا کافشین شعر از بهار آورده باشد

 

تا باز تسکین یابد این زخم تبرها

بر سينه ام مهر ولايت خورده باشد

 

                                                         صندوق  نظر و یادداشت

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 19 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

با سلام و درود به پیشگاه حضرت بقیة الله الاعظم و عرض ارادت به خدمت آن رهبر فرزانه و مراد عالمانصدای پای سحر دین آخرین سروده ام را با عنوان سیاست چیست که برگ زردیست تهفه درویش تفدیم حضورتون می کنم :

 


به شه گفتم سیاست چیست دانی

بگفتا ، ( قدر دانی این جوانی )

 

سیاست داشتن یعنی که امروز

همان فرداست در دیبای دیروز

 

سیاست چیست او را نیز دیدن

هوای عاشقی را برگزیدن

 

سیاست چیست یعنی تیز هوشی

که در دستت نگه داری تو گوشی

 

سیاست چیست از کام دو روزه

گذشتن با نماز و کار و روزه

 

سیاست چیست یعنی رند بودن

دمی در روم یک دم هند بودن

 

سیاست چیست یعنی با زرنگی

بهشتی میخری با مین جنگی

 

سیاست چیست یعنی با ذکاوت

کنی راحت دلت از هر عداوت

 

سیاست چیست یعنی شاه بودن

ولــــــی در ( بـنـده الله بـــــودن )

 

سیاست چیست یعنی با وکالت

بیفتی باز دنبال عدالت

 

سیاست نیست این مردم فریبی

و آخر سر تماما بی نصیبی

 

سیاست چیست فرزندی خدائی

برای روزهــای بــی دوائــی

 

سیاست نیست با هر خودنمائی

شــوی آماج دشنام هوائی

 

سیاست نیست بر کرسی نشستن

برایش جام فردا را شکستن

 

سیاست را علی آموزگار است

نگو دین راست با مردم چه کار است

 

بخواهی یا نخواهی در میانی

مگر روزی که خود در آن جهانی


سیاست نامه ها تا فجر موعود
فقط باشد رهی بن بست و مسدود

بیا مهدی جهانی کن صدایت
بیا ما را ببر تا بی نهایت

بیا آزاد کن اندیشه ها را
سیاسی کن تمام پیشه ها را


بیا و راز عالـم برمـــلا کن
بگوید کافشین آمین دعا کن

 

صندوق  نظر و یادداشت

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 


شعری برای جنایات عربسان و آمریکا در شمال یمن

 

  دوباره وقت حج شد دوباره پر تردد 

  دوباره خون و لابد دوباره خود پرستی  صدای پای سحر

 

دوباره باز ابامکر دوباره آل سفیان  

دوباره مکر و عصیان دوباره قتل و پستی 

 

 

دوباره خودپرستان و ارتداد مستان  

دوباره اهل کوفه ذلیل حکم پستان

 دوباره نانجیبی چه قصه عجیبی  

دوباره حب دنیا دوباره بت پرستی 

   

 

اویس های مجنون ،جنون و آتش و خون  

دوباره کرده هامون خطر قبیله هون 

 دوباره بی قرارند در انتظار یارند

 یمانیان عاشق هنروران هستی 

 

 


  

 

درج شده در وبگاه http://yemen.blogsky.com

صندوق  نظر و یادداشت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )


بر قوم هزار دف شرف دارد بید

در رقص و جنون خود هدف دارد بید

 

 سر خم نکند به هر صدائی که رسد

صدای پای سحرصد ساحل راز با علف دارد بید

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 19 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

 هشتاد و هشت هشت هشت است

هشتم امام عاشقان آمد، شوی مست

صدای پای سحر 

تبریک بر یزدان بر این عبد خدائی

تبریک بـر پــیغمبـران آشــنـائی

..............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |


یک کاسه خواب ریخت به روی کتاب و مشق
یک استکان ترانه برایت شکسته بود

صدای پای سحرخوابم کنار پنجره افتاده مثل سنگ
از بس که بال بخت من از اوج خسته بود


یک ذره هم تخیل من پا به ماه شد
از بس که با بهانه فردا نشته بود


امروز جای جام تو خمیازه می کشم
دیشب به روی من در میخانه بسته بود


یادش به خیر انجمن شاعران خواب
خرما نداده رفت کلاسی که هسته بود

ای کاش کفتر نَفَس شعر کافشین
این بند خواب را ز خیالش گسسته بود

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

در این دنیای  وارونه دلم یک برکه غم دارد

که یک دریا خطا دنیا ، که یک دنیا ستم دارد

 

بلای خانمان سوزی است آب و آتش دنیاصدای پای سحر

بلا نسبت ! فقط عاشق ! در این دریا بلم دارد !

 

طنین اره برقی ها هزاران برگ را سوزاند

کنون هر بی هنر کاغذ و هر بی بر قلم دارد

 

شجر شد سبز شد جلبک و بعد از مرگ پروانه

هزاران ادعا بلبل به بانگ زیر و بم دارد

 

جهان و جام جم در دست ضحاک است و اهریمن

می خونبار می ریزد  به هر جامی که کم دارد

 

 تن قصاب شد تندیس آزادی !! نمی دانم برای چه

برای ایـن کــه شــــاید او ســـر آزاده هــم دارد !

 

برای کافشین اینجا سوال بی جوابی هست

که کی از راه می آید بهاری که علم دارد

 

یادداشتهای شما 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )


فرعونیان را هتک الاقصی مبارک                                    خوابیدگان را خفت فردا مبارک

باشد سعود از دره های بت پرستی                                    عبدالهبل های یهودا را مبارک

قتل علیُّ و محسن و ام حسن ها                                    بر شیعیان بی تبرا ( ما ) مبارک

شد قبله گاه اول اسلام تسخیر                                    بر سبز پوشان وطن دارا مبارک

این افتضاح نامسلمانان مغرور                                    بر مدعی های دروغ آرا مبارک

عکس از taghribnews تقریب نیوزصدای پای سحر

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

گر به تن رخت آهنت باشد همچو روئین تنان تنت باشد

خود فریبی مکن که خودکُشی است لکه ننگ دامنت باشد

 

این دغل نغمه دموکراسی راست گویم که چپ شد از لاسی
نیست در قید و بند قانونی نسخه اهل سلطنت باشد

 

کاخ ضحاک مار دوش و شما ؟ فتنه یک وطن فروش و شما ؟!

در چنین نهضتی یقین دارم خون صد کاوه گردنت باشد!

 

ای عوامی که سبز می پوشی شیر خر از گراز می دوشی

سبز کردی کلاه استادی این سر ساده دشمنت باشد

 

 خلق را اینچنین که می خواهی اینچنین بی حساب و آگاهی 

یکزمان می شود شوی مهمان میزبان خصم میهنت باشد

 صدای پای سحر

پس بیا تا طلوع آزادی یک سحر عاشقانه اشک بریز

تا شود شر فتنه ها کوتاه ،کافشین - وقت مردنت باشد

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

 

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

عرضه کردم دو جهان بر دل دنیا دیده

به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست


واقعا سرّ تو ای خواجه شیراز چه بود

شده مانا همه آن شعر که کلک تو سرود ؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

تیمی که آروس داره

جر زنی رو دوس داره

کم بیاره اولش صدای پای سحر

ناله ناموس داره

بعد بگی چند چند شدیم

کارای معکوس داره

ناز نازی و تنبله

آدمای لوس داره

حرفی تو کیسه اش نبود

حرف خر روس داره

مثل کوالا هوا  ی اکالیپتوس داره

دغدغه مهمونو فرش مرینوس داره

باز چه قدر بهتره از شر تکبیر اون

هر کی کلیسائیه صدقی تو ناقوس داره

باز خدا کاف شین شعر خذعبل سرود

این روزا تو شاعری لنگی ملموس داره

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

 

طوفان گرفته بود، کلاهی نمانده است

خرمن به باد رفته و کاهی نمانده است

 

بی تو مچاله ایم در آوار روزگار

یا پرشکسته ایم و پناهی نمانده است

 

از بس کشیده ایم غم دوری تو را

در جعبه ها مداد سیاهی نمانده است

 

 

از کاف و شین که کفتر شیدای کوچه هاست

دیشب شنیده کوه که چاهی نمانده استصدای پای سحر

 

این جاده ها که خیس و کبودند شاهدند

تا ساحل ظهور تو راهی نمانده است

پست مجدد ( همزمان با افزایش سیل و طوفان و بلایای طبیعی و مصنوعی)

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

دریا تلاطم شب مهتاب است ، این چشم های آبی روشن را

و من ـ تمام عقربه هایی ـ که ، سمت تو می دوند رسیدن را

.............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 19 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

در اشک این تمساح ها غرقند یک دنیا دلا

حق خران را اژدها خواهد ستاند از ما دلا

 

البته منظور از خران همان ارازل و وباش بیچاره ای هستند که به دست فته انگلیسی و به قول آن شاعر در دوربین اسلحه های خبرگزاری ها کشته شدند

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 22 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

گویا زبان اهل جفا را بلد شدند

وقتی کبوتران تو از کوچه رد شدند

 

گفتندعاشقان جدا و صف عارفان جداصدای پای سحر

با عشق تو تمامی اشرار بد شدند

 

تا نور آفتاب تو در آب جلوه کرد

تصویرهای کفر و ریا مستند شدند

 

بازا که در کنار هم این را طی کنیم

بی حضرتت به راه تو اشرار سد شدند

 

بختم بخفت و بی دل و بی چاره مانده ام

بازا غبارهای فریبا رصد شدند

 

بازا که کافشین و رفیقان در این فریب

طرحی که آن رجیم دغا می کشد شدند

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 21 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |


 

قرن پانزده وارد ربع دوم خود شده است و هر روز که می گذرد با حوادث خود دهان خلایق را بازتر می کند پر حادثه ترین قرن تاریخ بشریت به نحوی پیش می تازد که گویا تا کنون جز سالهائی معدود چیزی جز رکود در تاریخ ثبت نشده

اینجا تمام حقیقت های بی خدشه و خمارهای اسطوره گون صف کشیده اند

تمام خرافات و آفات به جنگ تمامی آیات و کرامات آمده انده

شیطان از ترس صیحه می کشد و جبرئیل از شوق

در کرانه ای کهکشانهائی پرفروغ به قعر سیاه چاله ها می روند و در کرانه ای خمارزدگانی در صف پیاله ها و ناله ها

شیاطین دیگر شب و روز ندارند هر دقیقه دسیسه ای و هر ساعت ریسه ای

و در این میان تو

تو را می گویم

کاش می دانستم کجای غفلت آباد ما قدم می زنی

خدا نگهدارت گل نرگس

 





 
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

چهارشنبه 9 مرداد 1387 ساعت 10:46

تضمینی معنوی از قسمتی ازغزل حافظ با مطلع ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

 

 

بیر اولدوزی پارلاندی گون تک آسمان دا

او اولدوزون یوخدی تایی هچ کهکشاندا

او واقعا حی و حیاتی پارلاق اولدوز

او اولدوز اولدی گونلرین شاهی جهاندا

مبعوث اولادا اوندا شیطان اولدی مایوس

شیطان مایوس اولدی او مبعوث اولاندا

اونـنـان دمک شرمنده ایلر آدمی نی

هر شاعر اولدی ناتوان  اونان یازاندا

آند اولسون او دریایه کی دنیا ده تک دی

بیر حرفی اقیانوســــلردندی ســــایاندا

هچ بیر گیاهی انسانین دیدین تاپاماز

اصلا بولمز جورماغین حِیسّین اوجاندا

نازلی نیگاریم مکتبه گتموب ولیکن

بیر غمزیه اوستاد اولوب یوز مین جهاندا


 
حالا       شاعران جوان قم     امــــروز
سوال و جواب در حول و حوش شبهات وارده بر اسلام (آزمايشي)ــ قرن پــانــزده (چالشها و امیدها)  
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

 

از چشم و گوشم لذت دریا گرفتند

دزدان دریاها به ساحل پا گرفتند

 

این خودنمایان با صدای بی حیائی

آزادی از ذهن و دل دنیا گرفتند

 

نای نفس هم نیست ما را درشگفتم

 این نعره ها را از کجا اعدا گرفتند

 

خوبان شب شعر دل شیدائیت را

در کوچه های خاطرات ما گرفتند

 صدای پای سحر

جان ،چون گل و دل ،چون گلاب! ،این فطرتم بود

از من مرا در مسلخ سرما گرفتند

 

چیزی نماند از من به جز دلواپسی ها

تا لرزه ها در جان من مأوا گرفتند

 

از کافشین تنها دعای ساده ای ماند

کاش از ره آید آنچه از دنیا گرفتند

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 1 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

سلام

واقعا زندگی یک انسان چقدر ارزش داره ؟

واقعا رو که نیست که سنگ پای قزوینه ؟

چرا برای چی ؟

تا کی ؟


بار الها ور بیزه سن بو شیاطین دن نجات

اینسانین نسلین کسیب ور انسه بو جین دن نجات

 

اولدورور خلقی سورا ختمین توتوب یاسین اوخور

لطف قل ور خلقه سن بو حقه یاسین دن نجات

 

بیزدن آنجاخ بیر قالیرسا شیطان ارتوب مین دوغب

هانسی رویا ده جورم من بیر تاپار مین دن نجات

 


ترجمه فارسی شعر استاد از کافشین


خالقا بر خلق ده تو از شیاطنش نجات

نسل انسان قطع شد از جن بی دینش نجات

 

می کشد هر کس برایش ختم و یاسین می کند

اشک تمساحان بخشکان ده ز یاسینش نجات

 

گر ز انسان یک بیاید گشته شیطانش هزار

در کدامین خواب و رویا یک رهد از این هزار

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

یکی از زیبا ترین شبها برای عبادت حق تعالی

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 

کفی بالموت واعظا (واعظ مرگ برای نصیحت کافی است)

 

«امیر مومنان علی علیه سلام الله ابدا»

 

 

 این شب رو عید اموات هم میگن به همین مناسبت و برای این که یادی هم از امواتمون بشه گفتم این شعر رو مجددا تقدیم کنم :

 

پوسیده این کفن ،کفنم را عوض کنید

اصلا تمامی بدنم را عوض کنید

اینجا غریبه ام ،نفسی یاد من کنید

سنگِ سرِ درِ وطنم را عوض کنیدصدای پای سحر

چیزی از آن ولیمه برایم نمانده است

یک ذره وضع گورکنم را عوض کنید

احسانتان چمن شد و خشکید و خاک شد

بذر بنای این چمنم را عوض کنید

مردم  مکرر از کتک باقیاتتان

احسان که نه فقط زدنم را عوض کنید

 

 


رحم الله من یقرا الفاتحة مع الصلوات فی حق الفقرا الاموات

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 20 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

کنار مزرعه ات یک درخت روشنفکر

ترا کشیده به سوی هزار وادی بکر

 

برای هر نفست بی صدا جوابی داشت

و روی هر ورقش نور از آفتابی داشتصدای پای سحر

 

و روی مزرعه ات نور ماه می تابید

و باز آن همه شب مانده بود مه تا بید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 20 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

جهانه فخردور همواره زهرا                  زمانه دردینه دور چاره زهرا                 ازل دن ایندیه عالمه اصلی                  مبارز ضد استکباره زهرا                 برادر ننگ دور عرفان کشکی                  بصیر استاد استبصاره زهرا                 ایچنن مصطفی شهد شهادت                  باخوردی هی ، در و دیواره زهرا                 اورک یاره وداع مصطفایه                  نه دور وار سینه سینده یاره زهرا                 اورک ده فیکر ادیردی مصطفی دن                  آلاردی محسنه گهواره زهرا                 گدوب بس بیت الاحزانه غمیلن                  آغاردوب گیسوان قاره زهرا                 نبی دینموب نه لر اصحاب اولوبلار                  سورا کیم اوز وروب اونلاره زهرا                 یارالدوب ترس و کینه تنگنالر                  دوشوب دور بیر فضای داره زهرا                 قبایل «جنگِ احزابی» دیرلدوب                  علی تک یولانوب پیکاره زهرا                 نه حکمت دور مقابل یولویوبدور                  امام او گرگهای هاره زهرا                 نه جور جرأت تاپوب خردا اوشاقلار                  باخا او لحظه خونباره زهرا                 آچیق وقت ده قاپو مسماره باغلی                  اولوب باغلی قاپو مسماره زهرا                 حسن اولموشدی زهرانین عصاسی                  کچیلدی کوچه و بازاره زهرا                 یازوب قان خطیلن دیواره مردم                  فدا دور رهبر و سالاره زهرا                 خرافاتی عرب یاسی بینموب                  یتوب نیلوفری داداره زهرا                 دم درده علی نین ارشد اوغلی                  گلن یوخدور باخا اسراره زهرا                 شبانه دفن اولان بی بی یورولدوخ                  ایشق سال شام های تاره زهرا                 خانم او لحظه دن کی ایتدی قبرون                  گــــَــرَک شیعه اولا آواره زهرا                 دیرلدوب کافشینی شور کوثر                 گنه زینت وروب اشعاره زهرا

شعر ترکی درمدح ومرثیه حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیهاو علی ابیها وبعلها وبنیها حالت کد html این قسمت رو می تونید از ادامه مطلب کپی کنید

صدای پای سحر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 9 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

در خاطراتت ای گل مست ای دوست

صدها هزار لاله شکست ای دوست

 

صدها هزار صاعقه برپا شد

صد هزار خسته نشست ای دوست

 

 

در کوچه های کاهگل مهتاب

نور سفید ماه شکست ای دوست

 

بهتر زمن ز خاک خبر داری

آبی ترین هر چه که هست، ای دوست!صدای پای سحر

 

دیدی نیامدی و دلم پژمرد

تا بند بند سینه گسست ای دوست 

 

آیا خبر شدی که در این کلبه

بی تو شدم چه خسته و پست ای دوست

 

ای آب رفته ،عمر دلم ، ای یار

از عالم ذر عهد الست، ای دوست!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |


 

برای نیشوشیدن ناله ای در رثای آن بزرگ ادامه مطلب را ببینیدصدای پای سحر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 21 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

نمی دانم تا حال چند قطعه صدا ( شعر و موسیقی) شنیده اید که واقعا ارتباط با خدا را در حین گوش دادن آن داشته باشید و یا اقلا حال داشته تان را از دست ندهید

حدس می زنم این شعر که مربوط به قرون اول اسلامی در ایران است و مربوط به زمانی می شود که هنوز نعل وارونه عرفان !! را بر قلب و کلام انسان نزده بودند برآیند فطرت پاک یک انسان است که در آن میشود به لطف حق ارتباط با او را تجربه کرد

زمانی که هنوز بازار شطح و طامات و حرف های قرو قاطی و بی سر و ته گرم نشده و به نام عرفان ریشه توحید و به نام اهل بیت ریشه ولایت اولیاء خدا و معصومین را نمی زنند

البته در میان شاعران متأخر نیز باید بزرگانی چون حافظ را استثناء دانست اما مجموعا هیچ شعر فارسی را متین تر و سخته تر از مناجات ( ای همه هستی ز تو پیدا شده ) نظامی یا مناجات ملکا ذکر تو گویم سنائی نمی یابم ..........

:

 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدائی

شاعر : حکیم آدم سنائی

خواننده : حسام الدین سراج

Click here to start download..

 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راهنمایی

همه درگاه تو جویند همه از فضل تو پویند

همه توحید تو گویند که به توحید سزایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی

تو نماینده ی فضلی تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی

بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی

نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی

همه نوری و سروری همه جودی و صفایی

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

گر چه شب فراق پدر در می آورد

کمتر کسی ز داغ تو سر در می آورد

 

دنیا یتیم مانده و عالم ز جهل و فقر

بی خود ادای اهل خبر در می آوردصدای پای سحر

 

یک طفل ناله از دل و دل درد می زند

طفلی خدنگ شب ز جگر در می آورد

 

در ملک سبز سیر و سلوک ستاره ها

مهتاب سر ز دشت شرر در می آورد

 

هر گل که یک نفس به خدا می برد مرا

از جیب خود دعای سفر در می آورد

 

آخر کجائی ای پدر روز آسمان

خورشید کی سرش به سحر در می آورد

 

 


6ردپا

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 10 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

 

وهابیان ای نوکران بت پرستی
ای از شما بگرفته پا بازار پستی

بی رحمی و رحمن پرستی!؟، خنده دار است!
هر شب خدا با کرده هاتان سوگوار است

کفّ یهودیِّ شما در دست شیطان
دستانتان را با تحجر بسته شیطان

در حیرتم که کعبه هم از خشت و سنگ است
سجده به سوی کعبه هم محتاج جنگ است!!

القی الیکم سلم، من هو؟ - لیس مسلم!
قرآن که باشد جوهری پس نیست حاکم!

در مذهب بر حقتان هر خون مباح است!صدای پای سحر
فرقی ندارد کشتن انسان فلاح است!

اصحاب پیغمبر اگر آل یزیدند؟
پس دشمن اصحاب برحق رو سفیدند!

ای کینه ورزان نفهم لاابالی
وه چه جهادی می کنید و چه قتالی!؟

 

به امید انقراض این گونه خطرناک
[گل][بدرود]

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 0 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

 

نفهمیدم چرا اینجایم ای دوست 
کیم ، اینجا کجا؟ ،پس وایم ای دوست

نگاه تو کجا و کوری ما

نگاه یار را می پایم ای دوست

 

تو می راندی تمام جاده ها را

کجا بودم کجا فردایم ای دوست

 

من بیمار را یاری نماندهصدای پای سحر

اگر چه در لب دریایم ای دوست

 

نمی بینم تورا از بس شلوغ است

بیا در خلوت رویایم ای دوست

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

برف مبارد ولی من تا ابد طوفانی ام

گرچه می فهمم که من امروز و فردا فانی ام

 

گاه می بینم که بی تو قبر من وحشت سراست

گاه با یک غفلت غمبار می ترسانی امصدای پای سحر

 

لحظه ها در عکسهای من شرنگ آمیختند

وه چه شیرین زهر دادی ای تو جان جانیم

 

حرف مردی در میان بود از تبار آفتاب

شبچراغ تو کجا پنهان شد از نادانیم

 

خواهد آمد با نمازش اهل ایمان می شویم

با سلامی می گشاید غنچه ایمانیم

 

پادشاه علم و عرفان آبروی آسمان

کافشین را می ربایی از شب زندانیم !

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

شمارش می کنم فریاد ها را

فرا می خوانم امشب بادها را

 

برای رعد هم برنامه دارم

که رسواتر کند بیداد ها را

 

برای آب و آتش خون و شمشیر

فراخوان می دهم فرهاد ها را

 

که شیرینی در این عالم نمانده

بریدند از ستم شمشاد ها را

 

غروب شهر غزه غرق خون شد

سحر کو تا کشم جلاد ها را

 

خجالت چیزی خوبی هست اما

فدا شد نسل ما افسادها را

 

ارارتور آریائی پارت سامی

جدا کردند اینجا یادها را

 

برای کافشین دنیای تلخی است

تمسخر می کنند آزادها را

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 21 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

طوفان گرفته بود، کلاهی نمانده است

خرمن به باد رفته و کاهی نمانده است

بی تو مچاله ایم در آوار روزگار

یا پرشکسته ایم و پناهی نمانده است

از بس کشیده ایم غم دوری تو را

در جعبه ها مداد سیاهی نمانده است

یا جامعه شناس شده یا روان شنان

هر خوک و سگ پژوه و گیاهی نمانده است

از کاف و شین که کفتر شیدای کوچه هاست

دیشب شنیده کوه که چاهی نمانده است

این جاده ها که خیس و کبودند شاهدند

تا ساحل ظهور تو راهی نمانده است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 20 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

 

 

این چه سرّیست که با سرو سری سودائیست

می دهد یاد سرت بر نفس شیدا ایست

 

می شناسیم تو را یا که نه؟ اما حتما

لطف داری و دلت تا به ابد دریائیست

 

سر نی را به سر نیزه تلاوت کردی

این دگر آخر عشق است و سر والائیست

 

گر چه اینجا همگی قافیه را باخته ایم

واژه های غزلت تک به تکش رویائیست

 

مغر بیت الغزل شاه عبادات نماز

سجده با تربت گلگون گل زهرائیست

 

کافشین رد کرامات تو ننوشت و نخواند

آنچه خواندیم فقط سایه سبز پائیست

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

 

در دبستان تو ما عالِم ناکام شدیم

سوزش قافیه در سینه آلام شدیم

 

گاه گاهی به لب تشنه مه ضجه زدیم

گاهی آئینه خورشیدِ سر جام شدیم

 

در نماز تو که تیر از همه جا می بارید

پر جنون با کلماتت ز می خام شدیم

 

ای گل ثانیه های ازلی تا به ابد

در زلال غم تو غرق در ایهام شدیم

 

در شب تار به صوت چه کسی یار من است۱

سوی یک فاجعه ی غم زده اعزام شدیم

 

ذکــــــر لا حـــــــــول و لا قـــــوة الا بالله

در فروغ سحر پر تب صد شام شدیم

 

۱:هل من ناصر ینصرنی 

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

اگرچه يك شب يلدا شبى است بى خورشيد شبى است پر ز خدا تا كنار او باشيد 
 بله دوستان شبهاى بلند و روزهاى كوتاه استثنائى ترين فرصتها براى عبادتند پس اين بهار زمستانيتان مباركباد
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 23 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

بولمیرم قارپوزوی کورسی باشیندا کسیسن؟

یا بو خلقین کچه جک بیرلیغینا الّشیسن؟

 

چیلّه لر گچدی منیم گویچک اوبام  سای جوجه نی

من یوخام آیرسی یوخدی یادیوا ساخلا منی

 

چیددیرسان گونه بآخآن توخومون تانری سویور

کاف شینی یادا سال قیش گنه ده حلقه دویور

 

یاد اولا آغ بابامی بوزلی سویی قش گجه سی

قارپوزی کورسی سی آنجاخ او دا گتدی إله سی

 

یاد اولا او آتا لار سوزلری او خاطیره لر

او قاپو قآپو گدن هر یانا داتلی سیره لر

 

یاد اولا او ایجید اوغلان لارون قانلی قیشی

کورسی دن آیرلیب او شاختادا حاقا و ء رءشء

 

............

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 21 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

عید غدیر خم زده هستی غم برآب

شیطان در این شرایط زیبا شده خراب

شکر خدا که عالم و آدم شکفته شد

باشد مبارک این گل زیبای آفتاب

--------------------------------------------------------------

 در ساحل غدیر جهان طفل مکتب است

عیدی که پاگشایی انوار در شب است

در فتنه های آخر وقت و زمان غدیر

حلال مشکلات جهان معذب است

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 0 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

آواز مرگ شب پره تکرار میشود 

آغاز یک مقاله کشدار میشود 

 

 هر گل که با نسیم تو یک لحظه می تپد 

روی سرش هوای تو آوار میشود  

 

تو از معـــــادلـــات سه مجهولی منی 

این جهل ساده ایست که انکار میشود 

  

زیبای من به مشکل خوبی اشاره کرد 

 که روی پله پله آن کـــــار میشود 

 

دور از چراغ سبز تو اصلا بعید نیست 

این حرفهای شب زده اظهار میشود 

 

مائیم و کاغذی و گرفتتاری خمار 

آدم به مدح کار تو وادار میشود 

 

یارا کمند ابروی ماهت قرار ماست  

گرچه ثنای غیر تو بسیار میشود 

 

یک گوشه خود پرستی و یک گوشه کاهنی 

یک گوشه هم پرستش ابزار میشود 

 

یک گوشه اقتصاد به معنای زشت روز 

یک گوشه چهره گرمی بازار میشود 

 

احضار روح مرده یک موش از فضا 

گاهی حریف نی لبک و مار میشود 

 

خوب است لااقل کمی از عشق مانده است 

ورنه دوبـــــاره کــار همه زار میشود 

 

در انحنــــای دایره ی تنگ روزگـــار 

انسان در اوج فاجعه پروار میشود 

 

از دست کافشین همه شاکی شدند و باز 

کارش به دست لطف شمار کار میشود 

 

هر کس دلش به یار و رفیقی خوش است و ما 

هستیم منتظر که کی نفسش یار میشود 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 19 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 شهریار                                         شعرهاي «سلمان هراتي» در قالب لوح فشرده منتشر مي‌شودسلمان هراتی                                        امام خمینی                                محمد رضا آغاسی                                 و قیصر امین پور                  
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

پیری به بهانه گفت ما خام شدیم 

در جاده عمر بی سرانجام شدیم 

 

ما داد کشیده ایم صد سال تمام  

بیداد به جان خریده بی جام شدیم 

 

از بس که در این قفس به دیوار زدیم 

در چشم همه جوان ناکام شدیم 

 

دیگر نه فقط جو زده گان مسحورند 

ما نیز غلام سیل اقلام شدیم 

 

در داخل جمع کودکی پیدا شد  

فرمود عجیب غرق این دام شدیم 

 

ما تا دم آخرین نفس می رزمیم 

ورنه لب اره چوب بادام شدیم 

 

ما صاعقه بر لبان شب می ریزیم 

کز خون خدا شقایقی فام  شدیم 

 

در شعر سیاه روزگاران تباه 

بر قافیه های تنگ الهام شدیم 

 

یا رب مددی که پیر شبها نشویم 

آنی بشویم کو بر آن نام شدیم 

 

در مطلع صبح کاف شین شعری گفت 

که در شب شعر غرق ایهام شدیم

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 18 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

 

تو عمق خاطرات آبی ای اشک

تو اوج لحظه های نابی ای اشک

 

تو را بیگانه غم می داند اما

تو اوج شادی مهتابی ای اشک

 

اگر چه درد و بدبختی زیاد است

ولی در چهره ها نایابی ای اشک

 

تو را شب زنده داران می شناسند

ولی دور از همیشه خوابی ای اشک

 

تو با این کوچکی یک چشمه، موجی

نه مثل برکه و مردابی ای اشک

 

تو از هر لحظه ای روشن تری پس

برای آسمان هم قابی ای اشک

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 15 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

اگر از هر کلمه ای که به ذهنت می آید یک کلمه بگویی باید تا ابد حرف بزنی

اما

اگر از هر هزار کلمه یک کلمه بگویی حرف هزار سال را زده ای !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

رسید م‍ژده که فصل شکوفه جان شد

و آسمان و زمین آفتاب باران شد

 

 رها شویم از این بندهای شیطانی

که بسته هر رمضان دست و پای شیطان شد

 

زمین ز دره غمهای روزمره رهید 

زمان زمان عروج سریع انسان شد

    

ز لطف یار تو کولاک می کنی این بار  

چه دیده ای تو خدا را ز بس که طوفان شد  

 

بهار و جان و جهان نو بهار سبز زمان 

زمان عزت انسان بهار قرآن شد 

 

 


حلول ماه مبارک رمضان بر دلدادگان سفره جانان و بر مهاجران جوان مبارک باد 

  

 ارائه دوم بعد از K.BLOGSKY

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

سلام

ولادت ناموس دهر و محور کائنات حضرت مولا بقیة الله الاعظم صاحب الزمان م ح م د ابن الحسن العسکری روحی له الفدا را خدمت تمام پاکدلان و شیعیان حضرتش تبریک می گوئیم

 

 

 

دارد  حظور ناب  تو یک خواب میشود

یا یک کتاب سری و نایاب میشود

 

وقتی تو نیستی همه حتی ترانه ی-

- دریا وبال گردن مهتاب میشود

 

من مانده ام در این شب معکوس سرد و تار

اصلا چرا کلام خدا قـاب میشــــود

 

در عصر عینک و کرِم ضد آفتاب

آئینه تو از چه سبب باب میشود

 

می آیی ای فروغ گل نازنین صبح

اینجا تمام راه تو بی تاب میشود

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

 

 

بیا نمانده دگر آه در بساط دلم

در امتداد فراق است انحطاط دلم

اگرچه قاب شده رد پای خورشیدت

درون حوض پر از شبنم حیاط دلم

ولی خمار تو در لحظه های تاریکی

نمی رسد به غم آگین ترین نقاط دلم

و کاف و شین شب بارانی حظور تورا

به گـِــل نشسته که سازی تو گــُــل ملاط دلم

فقط به خاطر تو باز میشود دل من

بیا بیا نفس سبز انبساط دلم

 

ادامه مطلب تسلیت به مناسبت شهادت حضرت امام موسی کاظم علیه السلام است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )


به رد پای بلندت که روی دوش شب است

همیشه نام علی زادگاه تاب و تب است

تو خانه زاد خدایی قسم به بیت عتیق

که تار موی سرت برتر از هزار لب است


اس ام اسی برای امروز 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

 

سلام بر شما

با عرض تبریک به مناسبت ولادت حضرت بی بی فاطمه هرا سلام الله علیها و سوم تیر

اخرین سروده ام رو در مورد تفرقه تقدیم می کنم:


 

 

هست شیطان جانیی  سابقه دار

بهر اغفال  من و تو بی قرار

 

در کلاس تفرقه  اولاد او

می شنیدند از لبش  اوراد او

 

نسل انسان را فقط  تنها کنید

با غرور و کینه  از هم وا کنید

 

از نژاد و جنس برتر دم زنید

با منم آتش به این آدم زنید

 

داد مردان را بگیرید از زنان

از حقوق زن شود کر آسمان

 

زن مگر ماشین اولاد آوریست

مرد پر قدرت ذلیل دیگریست

 

زن چرا اینجا مطیع شوهر است

مرد حمال است آیا یا خر است

 

مرد بی زن یا زن بی مرد را

باد خواهد برد فردِ فرد را

 

ترکها در چنگ شیرازی اسیر

گشته ایران مال ترکان ای بصیر

 

ترکها تا حال حاکم بوده اند

فارس ها ما را معلم بوده اند

 

این عرب غارتگر تاریخ ماست

فارس آن اسلام را داده هواست

 

کردها مظلوم سه کشور شدند

بختیاری ها چرا کمتر  شدند

 

بود ایران ملک ایرانشهریان

سیستان مسدود شد همشهریان

 

سنیان در سنت پیغمبرند

شیعیان بی دین و گبر و کافرند

 

یا نوشته بر در باغ جنان

غیر شیعه کافرند آن دیگران

 

دیگران ظالم ترین در عالمند

ما فقط خوبیم مای مستمند

 

آریایی ها نژاد برترند

دیگران هم بربری هم بربرند

 

غرب وحشی، غربیان بی مادرند

شرقیان را می شناسم من خرند

 

سیستان دریای عمان تا به کی

یا خلیج از آن ایران تا به کی

 

ارتشی ها برترین رزم آورند

از سپاهی ها همیشه برترند

 

یا که آمار شهیدان سپاه

ده برابر بیشتر شد کن نگاه

 

روستائی ها عوام و مسخره

شهریان بی عار بی کار و سره

 

آخر ای ملت چرا حاجی قوام

حاج آقا بنشین عبادت کن تمام

 

سالمندان اهل دنیایی دگر

یا جوانان در گناهان غوطه ور

 

گر شود بنزین مزدایی تمام

رنگ آبی نیست قرمز را به کام

 

آری این شیطان بزرگ و کوچکش

پر طرفدار و خریدار و تکش

 

روز  و شب در فکر نابودی ماست

دائما در فکر مردودی ماست

 

تا غرور حرص و ترس و کینه را

سربرد گیرد صفای سینه را

 

جمله ادیان به جز یک کیش نیست

خالقی جز حی داور بیش نیست

 

شیعه و سنی و ترک و گیلکش

از عرب تا فارسی و ازبکش

 

مخزن مردان مرد عاشق اند

شیرزن خیزان پاک لایق اند

 

ملک قزوین از رجایی گشته بام

موطن علامه و قائم مقام

 

باشد آذربایجان سالار ما

چون سر ایران بود سردار ما

 

چون صحاح سته سنی نویس

رافضی بودند و ایرانی و خیس

 

نیست جائز  سخره بر خلق خدا

تا نگردد خشکسال ارض و سما

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

 

از زمان تأسيس فرهنگستان زبان و ادب فارسي واژه هاي بسياري به جاي مشابه انگليسي يا عربي اش پيشنهاد شده است  مثلا به جاي هلي كوپتر بگوييم چرخ بال يا بالگرد و يا مثلا به جاي استفاده بگوييم بهره گيري  و ...

البته با وجود اين كه فرهنگستان انتساب بسياري از اين واژه ها را به خود نمي پذيرد هنوز خيل اين گونه واژه ها روز به روز بيشتر ميشود و تقريبا هيچ مرجع صلاحيت داري كنترل ورود اين واژه ها را به دست ندارد

به قسمتي از اين واژه ها دقت كنيد

ميدان مسابقه : آوردگاه – حريف : هم آورد – كامنت : نظر و...

 

ناتواني اين واژه ها در حصر و دلالت معني:

اگر به زعم نمايندگي مشت براي خروار سراغ واژهاي مذكور در بند فوق برويم مي بينيم كه موازي يا متضاد بودن با يك ما به ازاي ديگر يا ضعف  در دلالت معني از مشخصه هاي اصلي اين واژه ها است

مثلا آنچه مصطح و رايج است استفاده از كلمه حريف در ازاي كسي كه با شما مسابقه مي دهد است در حالي كه اين مسايقات قاعدتا هيچ گاه خصمانه نيستند استفاده از واژه باستاني آورد «به معني رزم» براي آنها توصيه شده است مضاف بر وجود انگيزه هاي صهيونيستي و تفرقه انداز كه براي اين گونه اقدامات دور از ذهن نيست بعضا انگيزه هاي تخريبي صهيونيستي ديگري هم بالاي سر اين كار ديده ميشود و آن به استيصال كشاندن زبان فارسي است

به خوبي مي دانيم كه زبان فارسي بعد از حدود 200 سال تسط كامل زبان عربي دوباره در سبك خراساني سر برآورد و به طرزي برتر از همه ادوار زبانشناسي خود خود نمايي كرد و اين دقيقا بعد از حدود دويست سال حاكميت مطلق زبان عربي در ايران به وقوع پيوست ،در حالي كه بيشتر واژگان فارسي عربي شده بود البته نسبت دادن اين مسأله به فردوسي سخن سنجيده اي نيست زيرا كه اين سره گويي تقريبا غير عمدي فارسي حدود صد سال قبل توسط شاعران معروف ديگري آغاز شده بود

 

پس ناگفته پيداست كه مشكل اصلي زبان فارسي نه ورود واژه هاي غير بومي بلكه استفاده از واژه هاي نوظهور غلط و به قهقرا رفتن زبان محاوره اي و فرهنگستاني ماست

 

در پايان از شما دعوت مي كنم از واژهاي قسمت بدون شرح اين مقاله بازديد كنيد:

 

 

آپيدم – آپم – عشقولانه است – با فرهنگ – چرخ بال – كش لقمه – دراز لقمه – بزرگداشت به جاي احترام ! – ماندن به جای اقامت -  انفرادی را بگو تنهایی )به جون خودم اين قسمت را در يك وبلاگ با مايه هاي فارسي را پاس بداريم ديدم) پس عبارتهاي زير را هم خواهيم داشت : سلاح تنهايي ! آوردمان تنهايي ! فلوره تنهايي ! رزم تنهايي!؟ و ..

 

و يا پايگاه اينترنتيپارسي را پاس بداريم كه نصف نوشته هايش انگليسي است كه مي فرمايد به جای انتقاد کردن بگو خرده گیری - خرده گرفتن!؟ در حالي كه كاملا غلط است چون خرده گرفتن در كاربرد قدما به معني عيب گرفتن استفاده شده در حالي كه انتقاد يعني خوبي و بدي اثر يا فردي را به قصد برطرف كردن معايب نشان دادن

و يا همان پايگاه اينترنتي عبارت هماورد را به جاي حريف پيشنهاد مي كند كه تعجب آور است كه قبلا تشريح شد

 

البته بايد به خاطر داشت اكثر معايب زباني ما به خاطر كلاس گذاشتن هاي همين آقايان است مثلا در وبلاگ سابق الذكر كه از دوستان ماست نوشته شده فعلا نمي توانم آپ كنم!!! مرا ببخشيد و لابد بايد در اين قسمت پرتقال فروش را پيدا بكنيم و مطلوب است محاسبه خيلي چيزاي ديگه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

  آخرش وضع طوري شد كه به ياد بيارم اين چند كلمه معروف و غريب رو :

با دلي پاك و قلبي مطمئن و ضميري اميدوار به ]رحمت[ خداوند از محظر شما برادران و خواهران مرخص ميشوم و .....

وقتش نشده از خودمون بپرسيم چقدر آمادگي پيدا كرديم براي خداحافظي!!

 

در درباني دانشگاهي كه 7 سال در آن درس خوانده بودم ديدم  نوشته بود:

 

 

بگذاريد و بگذريد

ببينيد و دل مبنديد

چشم بيندازيد و دل مبازيد

كه دير يا زود

بايد گذاشت و گذشت

هر آمدني را رفتني است

و هر انتصابي را عزلي

خوشا به حال آنان كه در طاعت خالقند و در خدمت مخلوق


اين وبلاگ به طور كامل به آدرس جديد خود کافشین.بلاگ اسکای در مجموعه قرن 15منتقل شد

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 7 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

 

دیگر بهانه سفرم را من نگیر

حاجت نده دو چشم ترم را زمن نگیر

 

گفتند زائران تو دنبال حاجتند

پس حاجت  پر از شرررم را زمن نگیر

 

می گفت قاطری شده اسبی کنار چاه

این گونه راحتم تو خرم را زمن نگیر

 

بیکارم عاشقم که  برای تو آمدم

شغل دگر نده سفرم را زمن  نگیر

 

چیزی نخو استیم و تو دادی سعادتی

پس گریه های  بی اثرم را من نگیر

 

شکر خدا که نعمت بی حد به بنده داد

اما تو عشق در به درم را زمن نگیر

 

نشناختم اگر چه شها چاه  جمکران

این کاف و شین شعله ورم را زمن نگیر

 

  74ردپا

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

 

خوبی برای قرب خدا از صفای توست

زیرا که خوبی از گل روی خدای توست

 

قرب خدا که طی مسافت نبود و نیست

این ابتدا ز خوبی بی انتهای توست

 

نامهربان بسی متنفر از این خداست

رحمن رحیم حیّ رئوف آشنای توست

 

هر کس برای قرب به شیطان تلاش کرد

ضد وجود نیک گل لحظه های توست

 

قرب خدا به معنی مثل خدا شدن

رحمن شدن رئوف شدن ابتلای توست

 

اصلا مگر بهشت و جهنم برای چیست

عادت اگر به خیر کنی ابتدای توست

 

حتی اگر به قصد دگر نیکویی کنی

بعدا وجود عادت ذاتی صفای توست

 

بیگانه میشوی  به بد اخلاقی و فساد

چون نی وصال مهر نیستان نوای توست

 

همدرد خلق خالق رحمن از عشق او

گردی، اگر رضای خدا را رضای توست

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

به ساقه های شقایق دگر تبر نزنیم

به پای لاله عاشق تبر دگر نزنیم

 

یقین که ما گل خورشید را نمی خواهیم

اگر به داغ غریب سپیده سر نزنیم

 

ز روزنامه ما مشتری شود خشنود

اگر خطوط سیاهی از این خبر نزنیم

 

بود خطای بزرگی در این خطوط خطیر

چو با سلاح قلم بر دل خطر نزنیم

 

خبر نمی شود از آتشی نهانی داد

اگر به آتش یک شمع شعله ور نزنیم

 

دگر به ساحل دریا نمی شود آسود

اگر  شبانه به آن رود دربدر نزنیم

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 9 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

انگشتان مرگ را شمرده ای

اینک حلقوم شاعری را گرفته

 و منتظر است تا آن لحظه ناگزیر

تمام آب یک خوشه نارس را بفشارد

(کافشین)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 20 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

 

من آس و پاسو ول کن من ناشناسو ول کن

تو با اون کلاس فیلمت من بی کلاسو  ول کن

 

 

مادرت دیگه غریبه اس این همه آدم مشهور

حرف نزن باشه قبوله بارفیقا درددل کن

 

 

من میرم خونه پیرا دکور خونه ات قشنگ شه

شب و روز بشقابه زردو به اروپا متصل کن

 

تو که پیر نمی شی مادر شب و روز خونه عوض کن

برو فکر باغ بهتر تو یه جایه معتدل کن

 

ولی اون روز که بریدی کم کمک موهات سفید شد

بی خیال فصل پیری رنگشون با واکس و ژل کن

 

پسرم رسم زمونه اس همه جا به این نشونه است

تو رو هم می برن اونجا دلتو یه کم خجل کن

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 20 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

جهانه فخردور همواره زهرا

زمانه دردینه دور چاره زهرا

 

ازل دن ایندیه عالمه اصلی 

مبارز ضد استکباره زهرا

 

برادر ننگ دور عرفان غربی

بصیر استاد استبصاره زهرا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

گر مطیع عقــل مطلــق گشته ای

در جهان بینا و بر حق گشته ای

 

فکرت از نور خدایی روشن است

بی ولایت عقل گیج و کودن است     

 

انتهـــــــای راه او تاریــک و تـار

هی خطـا هی آزمـــایش هی فرار

 

بی ولا یا مرتجع یا مد گراست

طالبان یا مانکنی در کوچه هاست

 

بی ولایت فرد روشـن فکر نیست

بنده شیطان کلامـــش بکر نیست

 

از اپیکور هزاران ســــــــال پیش

کوره راهی ساخته در حال خویش

 

از کشیشی چون فروید آموخته

آنچه او انکـــار کــرده دوخــتـه

 

اشتبــاه عــــالمــان را کرده جمع

نیست روشن  فکرِاو در حد شمع

 

چون پز تی شرت دانکی می دهد

بند خود را دست یانکی می دهد

 

هیپنوتیزم جلوه های ویژه شد

می کند سرکوب هر دم عقل خود

 

بچگی حفظش اگر هم بوده بیست

نامسلمان شد ، شروع کودنیست

 

صبر اگر در جان نداری کودنی

دائما از راه بیــــــرون می زنی

 

نیست بین عشق و عقل و علم و دین

اختلافی در مســــیــــر مســــلمیــــن

 

مهربانی جز در این دین نابجاست

مهربانی مـــال درگاه خــداســــت

 

گــــــر چه دین رحمة للعــالمیـــن

بی ولایت قاتلان را گشته دین

 

بی خدا دنیـا جهنـــم دره شد

تا ظهور کامل خورشید خود

 

 


+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

 

 

یادت تمام قافیه ها را به باد داد

دار وندار قافیه آرا به باد داد


 

زیبایی نسیم دل انگیز کوی دوست

باران نزد ولی دل ما را به باد داد


 

با قاصدی که مژده وصلش به ما رساند

خود کیمیای خاک شفا را به باد داد


 

آن نازنین که صد پر از اعجاز غنچه داشت
با دست خود کتاب دعا را به باد داد

 

عالم نصیب باد شد آنشب که یار ما

موی سیاه مشک فزا را به باد داد

 

 

 


هر بزرگواري كه بخواد شعرهاي اين وبلاگو توی وبلاگ یا سایتش بذاره مطمئن باشه كه بنده كاملا راضي هستم

البته لطفا با درج اين لينك و باز آخرين غزل

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 6 توسط کریم شاهزاده ( کافشین ) |

 

تردید دارم مرده ام یا زنده ام من /      / گویا که دورم خسته ام بازنده ام من

 

سوهان روح من شده دنیا پرستی /     / دور از تبسم بی خیال خنده ام من

 

عمری تلف شد در خیال خودنمایی /    / از خود همیشه دائما شرمنده ام من

 

در سی نمای چهره مرداب مردیم/      / تو خسته ای گم گشته او پر کنده ام من

 

در جام چشمانم بریز ای جان چشمم / / نوشیدنت را طالبم تا  بنده ام من

 

ای کاش چون خون در رگم می ریخت جامت /   / خورشید می نوشم دگر تابنده ام من

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23 توسط کریم شاهزاده ( کافشین )

مطالب قدیمی‌تر