دفترچه اشعار کاف شین
سکوت
 

سلام دوستان اين آخرين سروده يه آدم دمدمي مزاج به نام کريم شاهزاده رحيمي يا همون کاف.شين هست ، اون معولا شبيه شاعرا حرف نمي زنه ولي بعضا به خودش اجازه مي ده که سراغ شعر بره و امروز بعد از اين حادثه تکراري  .....


 

امروز هوا هوای دریا دلهاست

مهمانی موج و خاک در ساحلهاست



سهراب دوید و آسمان را هل داد

حافظ به خیال ناتوانان گل داد


اندیشه شهریار با ما می رفت

شاید دل او کنار دریا می رفت

           .........................................

لطفا برای مشاهده متن کامل

اینجا کلیک کنید : حقیقت در دنیای مجازی  

منتظر یادداشتها و نقدهای شما هستم

روزگاری سمت نگاه آفتابگردانها به خورشیدی بود که امروز در میان ستاره تقلبی داود محصور شده است

روزگاری سمت رودها به دریائی می ریخت که امروز مرده است

دریائی از مرواردید های سبز و درشت از جنس نور 

امروز هم سمت نگاه آفتابگردانها به همان سوست

امروز هم رودها قصد همان دریای خشکیده را دارند

گفتم خشکیده آری

دریای مرده

دریائی از رودهای جدا از هم

دریائی که در گوشه ها غبار می شود

دریائی از نمک

دریائی از خون دل

بیائید در حاشیه شط الاسلام فردا اردو بزنیم

روزگاری روبروی قبة الصخره می ایستادیم

فردا هم خواهیم ایستاد 

از همین امروز

به امید روزی که خدا آمدن او را بخواهد

تا او بیاید و باز هم خورشید ما از آن میانه به درآید

بالاخره بعد از کلی چرندیات سرودن امشب موفق شدم یه مثنوی بگم که همچین به دلم بچسبه ، اگه خوندین و حظ معنویی بردین این حقیر سراپاتقصیر رو هم دعا کنید ؛ یا حق


ديدار مقام معظم رهبري با بسيجيان قمحضرت نائب الامام ، ای تو عزیز جان ، سلام !

اي تو عزيز فاطمه سيد احمدي مقام


اي تو نواي ناي و ني اي تو خم و بساط مي

پير خمين پير تو ، با تو شدست غصه طي


با تو صداي آسمان ، صيحه آسمانيان

همچو مسيح در صف مهدي صاحب الزمان


از کفم آبرو شده ، اين تو چنين نکو شده

بي تو نماز بي وضو ، با تو چه زير و رو شده


با تو ستاره مي شوم ، دردم و چاره مي شوم

کلمه گنگ و مبهمم ، شعر هزاره مي شوم


دل که بهانه جو شده ، با تو فرشته خو شده

اي که به شوق خنده ات رشته اشک جو شده


لشکر فتنه را دهد هر چه شکست خال تو

دست شکسته ات بود در دل عرش بال تو


گرچه هنوز خسته ام در غم خود شکسته ام

عهد شکسته را ولي با تو دوباره بسته ام


هر چه که غرق مشکلم ، از غم خويش غافلم

با تو فقط يکي است غم ، محو غروب ساحلم


هر چه که خوب مال تو ، هر چه که گل خيال تو

هر چه که خوب گفته ام ، باز زدم مثال تو


قافيه تنگ شد ولي ، غوک نهنگ شد ولي

منتظريم بشنويم طبل به جنگ و يا علي


از تو سوال مي کنم ، آن گل بي نشان کجاست

بر سر قبر مادرش ، يا که کنار مصطفاست


از تو سوال مي کنم پير شديم بي خبر

« حضرت صاحب الزمان » کي برسد ز ره ؟ ، سحر ؟!


شد شب تارما سياه ، نغمه تارها تباه

ما که دوباره گم شديم ، اي مه ما بيا ز راه


سرور کافشین بیا ، ای شه هند و چین بیا

آب جهان توئی و ما تشنه ، تو شاه دین بیا


 

لابد تعجب كرديد كه آخه اين چه وضعيه اينم خداحافظيش شد داستان خداحافظي بعضي از فوتباليستها خداحافظ ديگه ! إ ولي خوب اگه دقت مي كرديد من اصلا خداحافظي نكزدم كه بخوام خلف وعده كنم ! فعلا يا علي ضمنا از خانم خ بزرگوار كه اشتباهاتم رو تذكر مي دند تشكر مي كنم !

 

زمین را اگر اهل الکل کنند

به ودکا جهان را اگر خل کنند

 

اگر شیشه مفت و فراوان شود

جهان را اگر مثل آغل کنند

 

اگر مس طلا شد اگر گرگ شیر

اگر سار را شکل بلبل کنند

 

اگر نیز یک عده میمون شوند

جهان را سراي تکامل کنند

 

اگر باد و طوفان جهان می برند

اگر ریشه کوه را شل کنند

 

اگر مرد بودن به نامردی است

اگر عالمان هم تجاهل کنند

 

اگر حق زن خود فروشی شود

اگر دین فروشان تساهل کنند

 

اگر کاف شین باز کفتر شود

اگر شعر را آسمان جل کنند

 

اگر باز مولا عنایت کند

همه خارها یک به یک گل کنند

 

رفیقان ما بعد تکلیف خود

توانند گاهی توسل کنند

 

فرومایگانی چو من می شود

ز دنیا و اهلش تبتل کنند

نه سوء تفاهم نشه این یک تصمیم نیست بلکه یک خبره : اینکه تا مورخه ۱۹ اردیبهشت ۸۹ این آخرین سروده کافشینه و ممکنه که عمری یا توفیقی برای سرودن غزلی دیگر نباشد که این هم دست من نیست ! فقط خواستم یه ناز تقریبا شوخ طبعانه کرده باشم که عزیزان منو از ادامه این کار منصرف کردند !!


اين آخرين سروده منه و شايد ديگه بعدش شعر ديگه اي از من نخونيد ! فکر مي کنم گفتي ها رو اين تو گفتم ! از تنفرم از نژاد و جنس برتر گفتم! از نيازم به نفس کشيدن گفتم ! و از از هواي تازه اي که بوي وزيدنش مي آد گفتم  ! شايد ديگه اصلا بعد از اين صلاح نباشه شعر ديگه اي بگم البته

 

 تا اطلاع ثانوي !

 


عمريست من؛ ازعالم و آدم فراري ام


 با مردمان کشور چَشم انتظاري ام

 


از هر نژاد و جنس و زبان مي کنم فرار


از جنس کلمه هاي پر از شرمساري ام

 


من در زمان خيل خدايان خود فريب


من بي خليل مانده گرفتار خواري ام

 


آئينه را عجب به تمسخر گرفته اند


اما ز رو نرفتم از آئينه داري ام


 


تا اطلاع ثانوي اين دل که زخمي است


شايد بميرد از تب اين زخم کاري ام


 


از سمت او بيا و دلم را نجات بخش


از سايه هاي شب زده در شام تاري ام


 


تا کـافـــشين نفس بکشد . زندگي کند


بازا ! هواي تازه صبح بهاري ام

 

اينكه تقلب چيه و چه تاريخچه اي داره سواليه كه خيلي كمتر بهش پرداخته شده البته من با غزلي كه پائين مي بينيد به تاريخچه تقلب زياد نپرداختم بلكه بيشتر سعي كردم توضيحي در مورد ماهيت تقلب و متقلبين واقعي بدم البته جرقه سرودن اين شعر رو يك احتمال قوي در من زد كه البته بعدا عكسش اتفاق افتاد چون منتظر بودم كه با پيروزي قطعي ائتلاف قانون و مجلس اعلا گروه اياد علاوي ادعاي تقلب كنند البته باز هم زياد فرق نمي كنه چون اتفاق بدتري افتاده و اون اينكه واقعا تقلب شده مثل كشور خودمون كه بر عليه انقلاب تقلب شد البته توسط گروه منتسب به يك نامزد جر زن كه دم از قانون زد و ۱۴ مليون رأي رو با تقلب به خودش اختصاص داد خلاصه تقلب هست ولي يه جور ديگه

 

از تقلب بگویمت بنگر ؛ ادعا کردن حقوق بشر !

بازتعریف واژه ای مبهم می شود رویکرد قوم شرر

 

خوب بنگر به کار صهیون ها ادعاهای طنز میمون ها

ادعا می کنند آزادی هست فرزند دیو چون دلبر

 

ادعا می کند دموکراسی مثل مصر و کمی کرواسی

رأی گیری چقدر وسواسی لیک از آل سعود هم بدتر

 

ادعا می کند مبارزه با ترور و جنگ و فتنه و بلوا

لیک تا می تواند و شدنی است می کشد سوی کودکان لشگر

 

ادعا می کند نجات زمین فیلمهای عجق بیا و ببین

ولی از گازهای گلخانه می کند پر جهان به بحر و بر

 

ادعا می کند به جای مسیح منجی آخرالزمان شده است

لیک با کارهای دجالی به در آورده از مسح پدر

 

ادعا می کند خبر آزاد ؛ ادعا می کند بشر آزاد

ولی از حبس صد گزارشگر نیست اصلا به دست خویش خبر

 

ادعا می کند حقوق زنان می کند زن اسیر اهرمنان

دختران را به بردگی برد این دایه مهرباتر از مادر

 

این تقلب دگر چه خوب و چه بد خب دگر شاخ و دم نمی خواهد

کو تقلب نگاه کن بنگر این ایالات حیله گر پرور

 

 

 

  

توئی که منتظر روز فتح ایرانی

و من که منتظر روزگار پایانی

 

 

 

وقتی پدر از راهزنها حرف می زد

بابک مثال گربه را در برف می زد

 

وقتی که دنیا را سراسر آب می برد

سیمای ما را داشت کم کم خواب می برد

 

 

اگر چه بر دل عاشق فشار می آید

ولی دگر به سر این شام تار می آید

 

در آن کرانه آشوب ها سواری هست

ببین ببین که به چشمم غبار می آید

 

 

 

                                                                       نمایش همزمان در یک خط کوتاه

ای سبز لجن مال لجن پوش

آن وعده صهیون سحرت کوش

 

گفتند شما تک تکتان شاه

گوئید که آرا شده مخدوش

 

حتی تو اگر رأی ندادی

پر رو شو بگو رأی خودم کوش

 

 

با سلام و درود به پیشگاه حضرت بقیة الله الاعظم و عرض ارادت به خدمت آن رهبر فرزانه و مراد عالمانصدای پای سحر دین آخرین سروده ام را با عنوان سیاست چیست که برگ زردیست تهفه درویش تفدیم حضورتون می کنم :

 


به شه گفتم سیاست چیست دانی

بگفتا ، ( قدر دانی این جوانی )

 

سیاست داشتن یعنی که امروز

همان فرداست در دیبای دیروز

 

سیاست چیست او را نیز دیدن

هوای عاشقی را برگزیدن

 

سیاست چیست یعنی تیز هوشی

که در دستت نگه داری تو گوشی

 

سیاست چیست از کام دو روزه

گذشتن با نماز و کار و روزه

 

سیاست چیست یعنی رند بودن

دمی در روم یک دم هند بودن

 

سیاست چیست یعنی با زرنگی

بهشتی میخری با مین جنگی

 

سیاست چیست یعنی با ذکاوت

کنی راحت دلت از هر عداوت

 

سیاست چیست یعنی شاه بودن

ولــــــی در ( بـنـده الله بـــــودن )

 

سیاست چیست یعنی با وکالت

بیفتی باز دنبال عدالت

 

سیاست نیست این مردم فریبی

و آخر سر تماما بی نصیبی

 

سیاست چیست فرزندی خدائی

برای روزهــای بــی دوائــی

 

سیاست نیست با هر خودنمائی

شــوی آماج دشنام هوائی

 

سیاست نیست بر کرسی نشستن

برایش جام فردا را شکستن

 

سیاست را علی آموزگار است

نگو دین راست با مردم چه کار است

 

بخواهی یا نخواهی در میانی

مگر روزی که خود در آن جهانی


سیاست نامه ها تا فجر موعود
فقط باشد رهی بن بست و مسدود

بیا مهدی جهانی کن صدایت
بیا ما را ببر تا بی نهایت

بیا آزاد کن اندیشه ها را
سیاسی کن تمام پیشه ها را


بیا و راز عالـم برمـــلا کن
بگوید کافشین آمین دعا کن

 

صندوق  نظر و یادداشت