کنار مزرعه ات یک درخت روشنفکر
ترا کشیده به سوی هزار وادی بکر
برای هر نفست بی صدا جوابی داشت
و روی هر ورقش نور از آفتابی داشت
و روی مزرعه ات نور ماه می تابید
و باز آن همه شب مانده بود مه تا بید

|
||||

دارد حظور ناب تو یک خواب
میشود
یا
یک کتاب سری و نایاب میشود
وقتی تو نیستی همه حتی ترانه ی-
-
دریا وبال گردن مهتاب میشود
من
مانده ام در این شب معکوس سرد و تار
اصلا چرا کلام خدا قـاب
میشــــود
در
عصر عینک و کرِم ضد آفتاب
آئینه تو از چه سبب باب میشود
می
آیی ای فروغ گل نازنین صبح
اینجا تمام راه تو بی تاب میشود
|
لينک دوستان |
|
|