گر چه شب فراق پدر در می آورد
کمتر کسی ز داغ تو سر در می آورد
دنیا یتیم مانده و عالم ز جهل و فقر
بی خود ادای اهل خبر در می آورد
یک طفل ناله از دل و دل درد می زند
طفلی خدنگ شب ز جگر در می آورد
در ملک سبز سیر و سلوک ستاره ها
مهتاب سر ز دشت شرر در می آورد
هر گل که یک نفس به خدا می برد مرا
از جیب خود دعای سفر در می آورد
آخر کجائی ای پدر روز آسمان
خورشید کی سرش به سحر در می آورد